داستان های تدبر در قرآن؛ یک اشتباه کوچک

قصه گویی یکی از راه های ورود به دنیای کودکان است. خصوصا اگر هدف از قصه گویی، مفاهیمی مثل قرآن و احادیث باشد. در بخش تدبر در قرآن، سعی کردیم مفاهیم قرآنی را در قالب قصه برای کودکان بیاوریم که هم ملموس و قابل فهم باشد و هم جذاب. 

در این داستان، ماجرای یک اشتباه بیان شده که چه تاثیراتی می تواند داشته باشد. این داستان برای بچه های بالای هفت سال مناسب است.

 

یکی بود،یکی نبود.

روزى از روزها در يك شهر بزرگ، پدرى براى دخترش يك تولد خيلى بزرگ گرفت. همه مردم شهر در جشن تولد شركت كردند، آن شب كلى شادى كردند .

بعد از تمام شدن جشن دختر متوجه شد كه گردنبند طلايش گم شده است. دختر خيلى از گم شدن گردنبندش ناراحت شد.
فرداى آن روز دخترخاله آن دختر، در مدرسه به دوستش گفت: من فكر مى كنم بدانم چه كسى گردنبند را برداشته است.
دوستش گفت: چه كسى؟ دخترخاله گفت: من آن شب مردى را ديدم كه پيراهن قرمز و شلوار سرمه اى به تن داشت .
فكر مى كنم دزديدن گردنبند كار او باشد.
دوستش با شنيدن اين حرف بلافاصله ماجراى آن مرد و دزدى اش را براى ناظم مدرسه تعريف كرد. ناظم هم به مدير مدرسه گفت .

مدير هم به همسايه خانه اش و… چند ساعت بعد خبر دزديدن گردنبند و دزديدن سه بچه توسط مرد قرمز پوش، بين مردم رد و بدل مي شد.
خبر به گوش شهردار شهر رسيد. شهردار بلافاصله به پليس خبر داد و پليس هم ارتش را باخبر كرد . پليس و ارتش با تمام تجهيزات نظامى به سمت خانه ى آن مرد حركت كردند .
زمانى كه به خانه مرد رسيدند، زنگ در خانه او را زدند و از او خواستند خودش را تسليم كند .
مرد كه از همه جا بي خبر بود، گفت: چه اتفاقى افتاده؟ پليس به او گفت : تو سه بچه و گردنبند را دزديده اى. بايد با ما نزد قاضى بيايي.
آن مرد گفت: ولى من اين كار را نكرده ام ولى با شما نزد قاضى مى آيم تا بى گناهى ام ثابت شود.
همگى با آن مرد نزد قاضى رفتند.
قاضى با ديدن پليس و ارتش و شهردار عصبانى پرسيد: چه اتفاقى افتاده كه شما را اين طور عصبانى كرده؟
شهردار گفت: اين مرد سه بچه و يك گردنبند طلا را دزديده است.
قاضى گفت: چه كسى اين اتفاق را ديده است؟
ارتش و پليس و شهردار به هم نگاه كردند و بعد گفتند: ما خودمان نديده ايم، خبر دزدى را از مردم شنيده ايم.
قاضى گفت : برويد و اولين نفرى كه اين خبر را بين مردم پخش كرده است پيدا كنيد و نزد من بياوريد.
آنها گشتند و گشتند تا دخترخاله آن دختر را يافتند و نزد قاضى آوردند.
قاضى از او پرسيد : آيا تو دزدى سه بچه و گردنبند را توسط اين مرد ديده اى ؟
دختر گفت: نه! من فقط حدس زدم و مطمئن نيستم .
الان هم حرف خود را راجع به دزدى اين مرد پس ميگيرم، شما هم از اين خطاى كوچك من بگذريد.
قاضى گفت: من به تو كارى مي سپارم اگر از عهده ى انجام آن برآمدى، خطاى تو را خواهم بخشيد .
دختر قبول كرد.
قاضى به او گفت: بالشتى از پر بردار و پرهاى آن را در بالاى كوه فوت كن تا همه جا پخش شود، بعد هم پرها را جمع كن و نزد من بياور.

دختر قبول كرد و با بالشتى از پر به بالاى كوه رفت و همه ى پرها را فوت كرد . ناگهان بادى وزيد و تمام پرها را به دورست ها فرستاد . دختر به سرعت دويد تا پرها را جمع كند .

يك پر را از كنار رودخانه پيدا كرد، يك پر لاي برگ هاى درخت بود، يك پر در بازار شهر و… .دختر پرها را جمع كرد و نزد قاضى رفت.

دختر به قاضى گفت : من نتوانستم همه پرها را جمع كنم چون بعضى ها به جاهاى دور از دسترسى رفته بودند كه من نتوانستم جمعشان كنم .

قاضى گفت: حرف تو راجع به آن مرد هم مثل پرهاى آن بالشت بود كه با پخش شدن در شهر ديگر نمى توان همه آن را جمع كرد.

اشتباه كوچك مثل پرى مى ماند كه بعد از انجام و پخش آن ديگر نمى توانى آن را جبران كنى .

 

بخوانید  تدبر در قرآن؛ سوره حمد - داستان کلاغ مغرور
1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.