نگاهی که می سازد، نگاهی که ویران می کند!

نگاهی که می سازد، نگاهی که ویران می کند!چگونه می توانیم با خوب دیدن، خودباوری را در فرزندان مان تقویت کنیم؟

نویسنده: رضوان زندیه

چه خبرها؟ خوبید؟ خوش اید؟ کوچولوی نازنین تان چه طور است؟ خبر دارید از احوالاتش؟ اگر خواب است که هیچ ولی در صورت بیداری، به چه کاری مشغول است که شما فراغت پیدا کرده اید برای مطالعه ی این سطور؟ برآوردتان چیست؟ فکر می کنید این فراغت، تا چند دقیقه ی دیگر دوام خواهد داشت، کی سراغ تان را خواهد گرفت و با نوای کش دارِ خوش حال یا ناراحت ماماااااااان خواهد آمد سر وقت تان؟

یک پیشنهاد خواهرانه از جنس مادرانگی ها:

این بار را منتظرش نمانید و شما بروید سر وقتش، با یک احوال پرسیِ گرم ِ از سر دلتنگی، غافلگیرش کنید و در کاری که مشغولش شده همراهی اش نمایید. فعلاً بروید و به این پیشنهاد خواهرانه ترتیب اثر بدهید، وقتی برگشتید راجع به حکمتش، گپ و گفت مان را ادامه خواهیم داد.
بچه ها را ببینیم؛ هم بچه ها به دیدن شدن احتیاج دارند و هم ما به دیدن بچه ها محتاجیم!
خب! خوش گذشت؟! کوچولوی نازنین تان حسابی کیف کرد و خوش به حالش شد از این غافلگیری، نه؟!
از این جنس غافلگیری ها و از احوالات بچه ها سراغ گرفتن ها در رابطه تان معمولا زیاد دارید یا کم؟ اصلاً بگذارید این طور بپرسم:

شما جزء کدام دسته از والدین هستید؟

از نظر من والدین دو دسته اند: یک دسته، دسته ای که بچه ها را اصل زندگی می دانند و باقی ماجراها را فرع این اصل و دسته ی دوم بچه ها عموماً جمله ی اخلال معادلات زندگی می دانند و برنامه خراب کن!
اجازه بدهید از وصف دسته ی دوم شروع کنم: اگر بابا باشند که کلاً سر کار تشریف دارند و از صحنه غایب اند و اگر مامان باشند، از زمان برخاستن از رختخواب تا لحظه ی بازگشت، یک لیست بلند بالا دارند از روتین های یومیه اعم از شست و شو، رُفت و روب و پخت و پز، خریدهای آنلاین و آفلاین و احتمالاً چند قلم کارِ حال خوب کنِ شخصی که نیاز به خلوت و مالِ خود بودن دارد. این وسط بچه ها هم مرتب پارازیت می اندازند و زمان بندی برنامه ی مامان مربوطه را مختل می کنند و اعصابش را خط و خش می اندازند. برای این دسته از والدین، بهترین بچه ی دنیا، یک بچه ی ساکت و آرام است که یک کنج داشته باشد برای بازی و نقاشی و خودسرگرم کنی. هر وقت صدایش زدی بیاید و آب و دانش را بخورد و بلافاصله بر گردد سرِ پستش و بی خودی دور و بر مامان_بابای مربوطه نپلکد.
خلاصه که برای این دسته از والدین، بچه ی خوب، بچه ایست که خیلی جلوی چشم نباشد و صدایش توی گوش، زنگ نزند.
و اما دسته ی اول: خوب این دسته هم طبیعتاً مدت زیادی از روز را مشغول کسب روزی حلال و رتق و فتق امورات خانه اند یعنی همان شستن ها و رُفتن ها و پختن ها، با این تفاوت که حواس شان هست، همه ی این کارها برای خوب نگه داشتن حال اهل خانه است به ویژه حال بچه ها! پس اولاً در برنامه ریزی یومیه برای بچه ها هم جای اختصاصی باز می کنند و ثانیاً وقتی وسط باقی کارها، بچه ای به سراغ شان آمد و ابراز وجود یا ابراز نیازی کرد، همه ی این روتین ها را برای چند لحظه متوقف می کنند و آن طفل معصوم را درمی یابند و می بینند و می شنوند؛ با آغوش باز، با روی گشاده و با دقت و توجه هر چه تمام تر. چرا؟ چون حواس شان هست و یادشان نرفته که هر آدمی، در هر سنی و به هر دلیلی، اگر ابراز وجودی کند و نادیده گرفته و پس زده شود، حالش بد خواهد، اگر این آدم بچه باشد که به طریق اولی!
این از نیاز بچه ها به دیده شدن که باید مثل نیازشان به خوراک، پوشاک، مسکن، بهداشت و آموزش، برایش جایی باز کرد و تمهیدی اندیشید.

 

ولی ما بزرگ ترها چرا به دیدن بچه ها و وقت گذاشتن برای شان احتیاج داریم؟

این که تجربه ی دوباره ی عوالم بچگی در کنار بچه ها، کلاس فشرده ی معرفه النفس و معرفه الله است به جای خود محفوظ، اما فعلاً حرفم این ها نیست؛ ما والد_مربی ها برای ایفای نقش مربی گری مان و واداشتن بچه ها به خوبی ها و دورنگاه داشتن شان از بدی ها، آن هم بدون تحکّم، باید که بتوانیم همراهی بچه ها را جلب کنیم و هیچ راهی برای جلب این همراهی و مشارکت خودانگیخته، مطمئن تر از محکم کردن پیوندهای عاطفی و رشته های محبت نیست. بچه ها باید به این اطمینان خاطر برسند که از سوی والدین عمیقاً دوست داشته می شوند و برای آن ها اهمیت و الویت دارند تا به خیرخواهی شان اعتماد کنند و همراهی شان کنند.
پس اگر جزء دسته ی دوم والدین هستید یعنی فقط بعد از شنیدن صدای هزار تکه شدن فلان ظرف شیشه ای روی سرامیک آشپزخانه است که از فرزندتان سراغ می گیرید و یا صرفاً موقع قشقرق به پا کردن بچه و گریه و زاری و جیغ و داد و بیداد است که او را می بینید، آن هم فقط به نیت برقرار کردن آتش بس موقت به وسیله ی داد و فریاد متقابل و تهدید و ارعاب، و در باقی اوقات به سکوت برگزار می کنید و هیچ سراغی از فرزندتان نمی گیرید و برنامه ی منظمی برای گفت و گو، تفریح و همبازی شدن ندارید، متاسفانه باید به عرض تان برسانم که در آینده ای نه چندان دور، بروز یک گسست عاطفی عمیق بین شما و فرزندتان پیش بینی می شود!

 

بچه ها اگر دیده نشوند از دست می روند!

بچه ها در سنین پایین، به علت شدت ناتوانی در تامین نیازهای اولیه ی خودشان، به همان شدت به والدین شان وابسته اند و وقتی این نیازها به خوبی از سوی والدین تامین می شود، این وابستگی شکل دل بستگی، عاطفه و محبت هم به خود می گیرد. اما هر چه که بچه ها بزرگ تر می شوند و وابستگی های زیستی شان کم تر می شود و به استقلال و خودبسندگی می رسند، برای سست نشدن روابط عاطفی باید به دنبال جایگزین هایی برای تحکیم روابط بود. اگر این سرمایه گذاری عاطفی به موقع و به اندازه _که یعنی خیلی زیاد_ انجام نشود، رشته های پیوند روز به روز سست تر خواهد شد و با ورود بچه به جمع های جدید، این روابط ممکن است بالکل گسسته و جایگزین شود. در این صورت فردا روز و در هفت سال دوم که بچه باید بیش ترین همراهی و حرف شنوی را از والدینش داشته باشد، به خاطر برقرار نبودن اتصالات،کم ترین تاثرپذیری را از آن ها خواهد داشت و عموماً خوشایندها و بدآیندهای والدینش را نادیده خوهد گرفت.
پس اگر غایت آمال ما والد_مربی ها، تربیت فرزندانی مستقل، توانمند، خودباور، مسئول، مودب به آداب و متعهد به انجام انواع تکالیف محوله است، فرزند ما، هم باید دارای شخصیتی قوی و متکی به نفس باشد و هم باید در مسیر تربیت، با مربیانش همدل و همراه باقی بماند.
بهترین و موثرترین راه برای تامین این هر دو هدف یعنی حفظ و تحکیم رابطه ی ما با بچه ها و به خودشکوفایی رساندن شان، دیدن بچه هاست، آن هم یک دیدن خوب و باکیفیت!

 

دیدنِ خوب یعنی چه؟ مگر دیدن هم خوب و بد دارد؟!

بله، البته که دارد! واضح ترین نوع دیدنِ بد، همان دیدن بدی ها و نقص ها و کمبودهاست. همان دیدن نیمه ی خالی لیوان که با خودش سرزنش، تحقیر و اوقات تلخی می آورد. اما مدل های دیگری از دیدنِ بد هم وجود دارد که برای توضیح دادن شان اول باید دیدنِ خوب را بشناسیم.
دیدنِ خوب، نوعی از توجه به بچه هاست که یا حال بدِ آن ها را تبدیل به حال خوب کند و یا حال خوب شان را تثبیت نماید. راجع به تکنیک های توجه موثر به بچه ها و عبور دادن آن ها از بد حالی هایشان در کارگاه درک احساسات کودک، مفصل آموختیم. حالا می خواهیم روی تثبیت حال خوب در بچه ها متمرکز شویم.
بچه ای را تصور کنید که با یک نقاشی نه چندان، به سراغ شما آمده و به احتمال بسیار زیاد خودش هم حس و حال نه چندانی نسبت به نقاشی اش دارد و می خواهد نظر شما را راجع به آن بداند. فکر می کنید در چنین موقعیتی، واکنشی از جنسِ” وااااااای! چه نقاشی فوق العاده ای! تو بهترین نقاش دنیایی!” چه بر سر آن طفل معصوم خواهد آورد؟! به احتمال قریب به یقین بچه ی بی نوا، رسماً بدحال خواهد شد و به این نتیجه خواهد رسید که یا شما کلاً چیزی از نقاشی سرتان نمی شود و یا این که خیلی زیاد خالی بند تشریف دارید و چه بسا دفعه های قبل هم که از کارهایش حسابی تعریف کرده اید، صرفاً قصد از سر بازکردنش را داشته اید و کارهایش آن قدرها هم تعریفی نبوده است! و این یعنی تخریب هم زمان خودباوری کودک، رابطه و اعتماد کودک به شما و تعریف و تمجیدهایتان.
عکس العمل جایگزین بهتر، مناسب و حال خوب کن در چنین موقعیتی، یک دیدن خوب و با کیفیت است، آن هم از طریق استفاده از تکنیک توصیف تشریحی!

 

چگونه با استفاده از توصیف تشریحی، می شود حال بچه ها را خوب کرد و خوب نگه داشت؟

شما به عنوان یک والد_مربی آگاه و ماهر که از هر فرصتی برای تقویت خودباوری در بچه ها حداکثر استفاده را می کند، می توانید به جای تک جمله های اغراق آمیز و باورناپذیرِ تلگرافی، از توصیف های تشریحی با ذکر جزئیات استفاده کنید؛ می توانید کودک را کنار خودتان بنشانید و برای چندین ثانیه، نقاشی اش را با دقت تماشا کنید، بعد شروع به توصیف نقاشی اش نمایید: “چه نقاشی رنگی رنگی ای! به نظرم شما از همه ی رنگ های مداد رنگی ات تو این نقاشی استفاده کردی! چه درخت های جالب و متفاوتی کشیدی! اونی که اون گوشه است کوتاه و بدون برگه ولی این یکی خیلی بلندتره و پر از برگ های رنگ و وارنگه! این شاخه ی درختت که کج شده چه قدر متفاوت و بامزه ست، همه ی برگ هاش هم بنفشه! من این پرنده ات رو خیلی دوست دارم، انگار از خستگی خودش رو انداخته رو شاخه ی درخت و خوابش برده! …”

 

فکر می کنید این توصیفات با فرزندتان چه خواهد کرد؟

اولاً فرزندتان وقتی می بیند که با یک نقاشی ساده ی نه چندان هم توانسته تا این حد توجه شما را جلب کند، حتماً حس خوبی پیدا خواهد کرد و به مرور زمان با این جنس توجهات شما به این جمع بندی خواهد رسید که مطلقاً و تحت هر شرایطی مورد توجه و علاقه ی شماست و برای این که کارهایش به چشم شما بیاید، نیازی نیست خودش را بکشد، به آب و آتش بزند، یک شاهکار هنری خلق کند و فوق العادگی به خرج بدهد، بلکه در حالت عادی هم به قدر کافی خوب است و با تلاش های کوچک همیشگی اش هم همواره به چشم شما خواهد آمد، دیده خواهد شد و مورد تحسین قرار خواهد گرفت و این بزرگ ترین عامل تقویت عزت نفس و خودباوری در فرزند شما خواهد بود.
از طرف دیگر این توصیف های تشریحی، مفصل و تحسین آمیز شما از جزئیات خوب در کارهایش، در طول زمان به فرزندتان خواهد آموخت که شما دقیقاً چه چیزهایی را می پسندید و نظام ارزشی شما چه مختصاتی دارد و برای تامین نظر شما و داشتن تایید و توجه تان، از چه راهی می تواند وارد شود، و این ها همه به تثبیت رفتارهای خوب در او، کمک شایانی خواهد کرد.
یکی دیگر از فوائد توصیف های تشریحی، خودآگاه شدن بچه ها نسبت به توانمندی هایشان است. شما با توصیف عملکرد فرزندتان و با متمرکز شدن روی نیمه ی پر این لیوان، عملاً در حال لیست کردن توانایی ها و تلاش های موفقیت آمیز فرزندتان هستید که بهترین مشوق او برای ادامه ی این راه پرفراز و نشیب خودشکوفایی ست.
تکنیک جادویی توصیف تشریحی، کرامات دیگری هم دارد؛ برای آشنایی هر چه بیش تر با این تکنیک و ریزه کاری هایش شما را به تماشای کارگاه تعریف، تشویق و ستایش در کودکان، ارائه شده توسط سرکار خانم زهرا شاه حسینی، مدیریت محترم حسینیه کودک شهید چمران دعوت می کنم.

 

و کلام آخر

وقتی فرهنگ غالب جامعه از این قرار است که تا به هم می رسیم، می خواهیم که از ماست هم مو بکشیم و عیب ها و ایرادات همدیگر را لیست کنیم، گفت و گوهامان پر می شود از انتقاد، سرزنش، تحقیر و تهدید، عموماً هم از طرف پر زورتر ها نسبت به کم زوترها و خصوصاً از طرف اولیا نسبت به بچه ها.
برای یک تحول عظیم اجتماعی باید با خودمان عهد کنیم که این عادت مخرب را ترک کنیم و همیشه ورانداز لیوان ها را از نیمه ی پُرشان شروع کنیم، به دیدن صرف هم اکتفا نکنیم و آن چه را می بینیم به زبان بیاوریم. امید می رود که با همین تغییر کوچک، گفت و گوهامان پر شود از تحسین ، تمجید و ابراز محبت و به تبع اش پیچیدن عطر عشق، امید، خودباوری و نشاط در فضای جامعه که بی شک حال عمومی جامعه مان را خوب خواهد کرد.

نویسنده: رضوان زندیه

 

 

نازنازیِ طوفان به پا کن!

نازنازیِ طوفان به پا کن!چگونه بر دلواپسی هایمان راجع به ورود فرزند دوم به خانه غلبه کنیم؟

نویسنده: رضوان زندیه

نکند شما دوست عزیز به تازگی متوجه شده اید که یک نازنازیِ تو راهی دارید و قرار است برای بار دوم مادر شوید؟! واقعا؟! به میمنت و مبارکی! پس قرار است فرزند اول تان ان‌شاء‌الله طی چند ماه آینده آجی یا داداش دار شود! خیلی هم عالی! و لابد این خبر خوش برای شما کمی هم با چاشنیِ دل شوره همراه شده است و می خواهید بدانید با ورود این نازنازی، باید انتظار چه جور اتفاقاتی را داشته باشید و چه طور باید خودتان را برای مدیریت این اتفاقات آماده کنید تا غافل گیر نشوید.
حالا که این قدر مادر دوراندیش و فرهیخته ای هستید و در ضمن در حال خوشی هم به سر می برید، من هم معطل تان نمی کنم و یک راست می برم تان همان جا که باید؛ اواخر سال 99 یک وبینار فوق العاده کاربردی در مجموعه ی شهید چمران برگزار شد که دقیقاً پاسخی به دغدغه ی شما دوست عزیز بود، وبیناری با عنوان مهمان ناخوانده ی فرزند بزرگ تر که با ارائه ی سرکار خانم جهانگیری معاون آموزشی حسینیه ی کودک شهید چمران برگزار شد و دو تن از مادران بزرگوار هم با به اشتراک گذاشتن تجربه های موفق شان، میهمان و هم یار این وبینار بودند.

برای این که خیال تان کاملاً راحت شود و مطمئن شوید که این وبینار دقیقاً همان چیزی است که شما به دنبالش هستید، سرفصل های اصلی وبینار را هم همین جا ذکر می کنم:
• تولد فرزند جدید را کی و چگونه به فرزند اول مان اطلاع دهیم؟
• پیش از تولد چه زیرساخت ها و تغییراتی را برای آمدن فرزند جدید ایجاد کنیم؟
• یک یا چند ماه طوفانیِ بعد از تولد فرزند جدید را چه طور سپری کنیم تا خودمان و فرزند اول مان به سلامت و با حال خوب از این دوره عبور کنیم؟

به نظرم شما بقیه ی مقاله را نخوانید چون قصد ندارم بقیه ی مقاله را برای شما بنویسم! در ادامه، مخاطب من آن دسته از مادرانی هستند که هنوز دو به شک اند که آیا دست به دعا شوند و از خدا جون مهربون بخواهند که به فرزند اول شان آجی یا داداش عنایت کند یا نه؟!

دقیقاً باید دلواپس چه چیزی باشیم؟

حتماً خود شما دوست عزیز لیست بلندبالایی از دلواپسی های اقتصادی_سیاسی_فرهنگی دارید که هنوز دو به شک مانده اید و تصمیم قاطع نگرفته اید که برای تشریف فرمایی فرزند دوم دعا کنید یا نه! متاسفانه در این مقاله ی مختصر فرصت ندارم که به دلواپسی های اقتصادی_سیاسی تان ورود کنم ولی حرف آخرم این است که به اعتقاد من در این فقره، تنها موردی که ارزش دلواپسی را دارد، برقرار شدن یا نشدن یک رابطه ی مسالمت آمیز بین فرزند اول تان با نی نیِ جدید است! برای این که کمی دقیق تر به ابعاد ماجرا پی ببرید، توجه شما را به برشی از یک کتاب فوق العاده کاربردی با همین موضوع جلب می کنم:
…. روزی را به یاد می آورم که دو خراش بزرگ بر پشت فرزند کوچکم افتاده بود و پسر سه ساله ام در حالی که لبخند شرارت آمیزی بر لب داشت بالای سر او ایستاده بود. آن روز به شدت برآشفته و خشمگین شدم. فکر کردم که عجب بچه ی بی رحم و شروری است! چرا باید چنین کاری کند؟!
برای درک بهتر منشا شرارت کودکان، تمرین زیر را تهیه کرده ام که آن را در اختیار شما می گذارم. (خواننده ی گرامی بد نیست شما هم واکنش های خود را یادداشت کنید.)
• اگر روزی همسرتان دستش را روی شانه ی شما گذاشته و بگوید: عزیزم، آن قدر دوستت دارم و آن قدر تو فوق العاده ای که تصمیم گرفته ام زن دیگری مثل تو بگیرم.
واکنش شما:

• بالاخره همسر جدید که زنی جوان و بانمک است به خانه می آید. وقتی هر سه نفر با هم بیرون می روید، مردم به شما سلامی مودبانه می کنند، اما درباره ی زن جدید با صدای بلند و پرنشاط صحبت می کنند: چه قدر دوست داشتنیه! سلام عزیزم! خیلی قشنگی! و بعد رو به شما کرده و می پرسند: چه قدر دوستش داری؟
واکنش شما:

• همسر جدید احتیاج به لباس دارد. همسرتان از کمد لباس شما تعدادی پلیور و شلوار برداشته و به او می دهد. در پاسخ به اعتراض شما، همسرتان می گوید که چون وزن شما کمی بالا رفته این لباس ها برای تان تنگ شده و درست اندازه ی عروس جدید است.
واکنش شما:

• عروس جدید به سرعت رشد کرده و روز به روز باهوش تر و زرنگ تر می شود. یک روز بعدازظهر که شدیداً تلاش می کنید به طرز کار کامپیوتر جدیدی که همسرتان برای شما خریده پی ببرید، از در وارد شده و می گوید: می شه من هم بازی کنم؟ طرز کارش رو بلدم!
واکنش شما:

• وقتی به او اجازه ی بازی با کامپیوتر را نمی دهید، گریه کنان نزد همسرتان می رود و لحظاتی بعد همراه او باز می گردد. صورتش اشک آلود است. همسرتان در حالی که دستش را روی شانه ی او گذاشته، می گوید: چه اشکالی داره بذاری اون هم بازی کنه؟ چرا هیچ چیزت رو با دیگران قسمت نمی کنی؟!
واکنش شما:
(برشی از کتاب خواهر برادرهای سازگار، نوشته ی آدل فابر و ایلین مازلیش، به ترجمه ی خانم مژگان جهانگیر و کاری از نشر قطره، چاپ هفتم)

نمی دانم این تمثیل، چه قدر شما را تحت تاثیر قرار داد و چه ابوابی از معرفت را به روی شما گشود؟ چه قدر توانستید با فرزند اول تان هم ذات پنداری کنید و احساساتش را درک نمایید؟ نکند شدت تاثیرگذاری این تمثیل به حدی بوده باشد که بالکل دودلی شما را برطرف کند و تصمیم بگیرید عطای دوباره مادر شدن را به لقایش ببخشید؟! ای بابا! خواهش می کنم این قدر زود تصمیم نگیرید و دست نگه دارید، شاید ادامه ی مقاله به شما کمک کند تا تصمیم سنجیده تری بگیرید؛ تصمیمی که همه ی ابعاد قضیه در آن لحاظ شده باشد، چرا که وقتی به عنوان پدر و مادر به دلایل مختلف _من جمله این دلیل آخر فرهنگی که عرض کردم از همه ی دلایل دیگر معقول تر به نظر می رسد_ تصمیم می گیریم که قید فرزند دوم را بزنیم، در واقع داریم برای فرزند اول مان یک تصمیم سرنوشت ساز می گیریم و آینده ی فوق العاده ای را رقم می زنیم؛ یعنی تک فرزند ماندن را!

درباره ی سندرم تک فرزندی چه قدر می دانید؟

جهت استحضارتان باید عرض کنم که در اواخر قرن نوزدهم میلادی، در دانشگاه کلارک ماساچوست، مطالعه ای درباره ی کودکان عجیب و استثنائی انجام شد و در واقع پرسشنامه ای تنظیم گردید تا بر اساس پاسخ های آن این کودکان را بر اساس ویژگی های مختلف شان دسته بندی کند. خروجی این تحقیق نشان می داد که کودکانی که خواهر یا برادری ندارند، ویژگی های رفتاری منفی شان فهرست بلندبالایی شده است؛ یعنی تک فرزندها گرایش محسوسی به ویژگی های خاص نامطلوب داشتند. بر مبنای همین تحقیق بود که عنوان سندرم تک فرزندی وارد علم روانشناسی شد.
علائم بالینی این سندرم این گونه توصیف شد: بچه های مبتلا به سندرم تک فرزندی بچه هایی لوس، خودخواه، خودمحور، ناسازگار، رئیس مئآب، ضد اجتماع و تنها هستند. تک فرزندها چون از برقراری ارتباط با خواهر و برادر محروم اند، در فردیتی خودخواهانه بزرگ می شوند و فقط به خود و نیازهایشان فکر می کنند، بعضاً گرایش های ضداجتماعی پیدا می کنند و در بزرگ سالی هم قادر به برقراری ارتباط سالم با اطرافیان از جمله همکار، همسر و فرزند نیستند و نسبت به هر چیز ناخوشایندی حساسیت های تندی نشان می دهند.
برای این که وجهه ی علمی نوشته ام مخدوش نباشد باید اضافه کنم که تحقیقات دانشگاهی درباره ی این سندرم ادامه داشت و هر چه جلوتر آمدیم، در بین روانشناسان مخالفان نظریه ی سندرم تک فرزندی نسبت به موافقان این نظریه بیش تر شدند. تحقیقات جدیدتر بیش تر موید این فرضیه بود که تفاوت معناداری بین بدرفتارهای تک فرزند و بدرفتارهای خواهر برادر دار وجود ندارد. یعنی این که عوامل متنوعی بر شخصیت کودکان اثرگذار است و تعداد فرزندان، یگانه عامل تعیین کننده در شکل گیری این خصوصیات نیست؛ پس نمی شود رفتارهای منفیِ یکی یک دانه ها را به تک بودن شان ارتباط داد و چنین رفتارهایی ممکن است از کودکان خانواده های پر جمعیت هم سر بزند.
نمی خواهم بگویم همه ی این تحقیقات جدید، تحقیقاتی سفارشی بوده اند که به سفارش نهادهای کنترل جمعیت و برای موجه جلوه دادن سیاست های ابلاغی شان طراحی شده اند و با انواع شعبده بازی های رایج در آمار استنباطی و تحلیلی به نتیجه ی دلخواه رسانده شده اند، اگر چه که احتمال اش اصلاً کم نیست!
باور خودم این است که با رواج سبک زندگی مدرن و غلبه ی روابط اختیاری و مجازی بر روابط حقیقیِ اجباری ِ خانوادگی، ارتباط ها و تعاملات انسانی آن قدر حداقلی شده که بچه های چند فرزندی امروزی هم دیگر آن خواهر برادر های شبانه روزی در حال تعامل و بده بستانِ سابق نیستند، بلکه چشم به تلویزیون دوخته و دست به کنسول و سر در موبایل، چند تک فرزند هستند که بالاجبار تا سن محدودی زیر یک سقف زندگی می کنند و سندرم تک فرزندی، آن قدر اپیدمی شده که مبتلایان به آن، جمعیت غالب و نرم جامعه ی مدرن شده اند و دیگر از انگشت نمایی افتاده اند و علائم بالینی این سندرم تبدیل شده است به ویژگی های طبیعی و عمومی همه ی بچه ها و روانشناسان وظیفه ی خود می دانند برای این ویژگی های طبیعیِ همه ی بچه ها نظریه پردازی کنند و الگوها و تکنیک های تربیتی طراحی نمایند.

بالاخره با این سندرم چه باید کرد؟

اولین بار که داشتم آن فراز فوق العاده تاثیرگذار کتاب خواهر برادرهای سازگار را می خواندم _همان فراز ورود همسر دوم را که در بالا به آن اشاره شد_ درست وسط رد و بدل شدن آتش سنگین کشمکش های خواهرانه ی دخترکانم بودم، آن هم در اوایل دوران گل و بلبلِ کرونا، و بنابراین به هیچ عنوان گزینه ی قید فرزند دوم را زدن، نمی توانست که روی میزم باشد! می دانید اولین چیزی که به ذهنم رسید چه بود؟ این که چه طور می شود که همین موقعیت آتش فشانیِ ورود همسر دوم به خانه، در بعضی از فرهنگ ها، خیلی برداً و سلاماً برگزار می شود و بانوی اول خانه، بدون این که احساس کند دنیا به آخر رسیده، نه تنها در این موقعیت جلز و ولز نمی کند بلکه چه بسا پیش قدم هم می شود و خودش برای مردش آستین بالا می زند و … .
در واقع می خواستم از مدل فرهنگی و مختصات آن جوامع، برای حل مساله ی خودمان یعنی مدیریت چالش حساسیت ها و رقابت های خواهر برادری ایده بگیرم، آن هم یک ایده ی پیش گیرانه، چون وقتی این کشمکش ها پا می گیرد و در یک سیکل معیوب، روز به روز تشدید هم می شود، تحمل و مدیریت اش حقیقتاً طاقت فرساست! در نهایت به این جمع بندی رسیدم که:

1- باید ترتیبی بدهیم که از همان اول کار، چند فرزندی فرهنگ و تصویر ذهنیِ غالب فرزند اول مان شود: یعنی تا پیش از ورود فرزند دوم، سوم و … مرتب و روتین، با خانواده های چند فرزندی _ترجیحاً آن هایی که فرزندان سازگار و خوش و خرمی دارند_ در رفت و آمد باشیم و به فرزندمان تفهیم کنیم که اصلاً خانواده یعنی همین! یعنی همین بازی های دسته جمعی، شادی های دسته جمعی، با هم بودن ها، به هم دادن ها و از هم گرفتن ها، از هم آموختن ها و تا همیشه ی عمر کسانی را داشتن برای عشق ورزیدن و تنها نماندن؛ این تا همیشه ی عمر هم، از طریق داشتن روابط گرم و صمیمیِ ما پدر و مادرها با خواهر و برادرهای خودمان و خاطره بازی ما با فرزندان مان از آن قدیم های تعاملاتِ خواهر_برادری مان است که به جان فرزندان مان می نشیند. که اگر این طور بشود و این تصویر، تصویر غالب ذهنی فرزندمان شود و شیرینی رابطه ی خواهر برادری به کامش مزه دهد، به احتمال زیاد، خودش به شما درخواست آجی داداش خواهد داد!

2- هر چه زودتر برای فرزند دوم، سوم و … دست به دعا شویم: یعنی قبل از این که شیرینی های کاذب تک فرزندی به کام بچه ی اول مزه کند و در واقع به سندرم تک فرزندی مبتلا شود، چون احتمال ابتلای بچه ها به این سندرم با طول مدت تک فرزند ماندن شان، رابطه ی مستقیم دارد. اگر فاصله ی سنی بین بچه ها زیاد شود، مثلاً آن قدر زیاد که بچه ی بزرگ تر وارد دوره ی رشد دوم شده باشد، تحمل بچه ی جدید به مراتب برایش سخت تر می شود چون تعامل پدر و مادر با فرزند جدید جنس کاملاً متفاوتی با بچه ی بزرگ تر خواهد داشت و آزادی عمل حداکثری ای که فرزند جدید باید داشته باشد، بچه ی بزرگ تر را به شدت آزار خواهد داد و حسادتش را برخواهد انگیخت. این که فاصله ی سنی ایده آل بین بچه ها چه قدر است، خودش موضوع بحث مستقلی ست که دیگر مجال پرداختن اش در این نوشته نیست؛ اجمالاً این که فاصله ها را در حداقل ممکن تنظیم بفرمایید!

این ها دو اصل طلایی پیش گیرانه برای جلوگیری از ابتلای فرزندان مان به سندرم تک فرزندی است که ا ن شاء الله زمینه ساز تعامل سازنده و سازگاری بین آن ها خواهد شد. البته نباید فراموش کرد که کش و قوس، جزء ذات روابط انسانی ست و نمی شود از این دو اصل پیشگیرانه انتظار معجزه داشت و گمان کرد که چالش های خواهر برادری را به صفر خواهد رساند، بلکه در بهترین حالت این چالش ها را به حد قابل تحملی تخفیف خواهد داد. برای مدیریت چالش های ناگزیری که با آن روبرو خواهیم شد، شما را مجدداً به وبینار فوق الذکر و کتاب خواهر برادرهای سازگار ارجاع می دهم.
باشد که توانسته باشم کشمکش درونی شما با خودتان را به نفع آن نیمه ی نی نی دوست و لبریز از شور مادرانگی، مغلوبه کنم و مصمم شده باشید که همین الساعه برای آجی_داداش دار شدن فرزند اول تان دست به دعا شوید! به امید ایران همیشه جوان، با خانواده هایی چندفرزندی و پر از هیاهو و نشاط بچگی!

نویسنده: رضوان زندیه

 

 

 

 رزمایش بندگی در هفت سال دوم زندگی

 رزمایش بندگی در هفت سال دوم زندگیچگونه فرزندان مان را در التزام به آداب و مناسک دینی یاری کنیم؟

نویسنده: رضوان زندیه

پیش فرض ذهنی منِ نویسنده در این مقاله از این قرار است که شما کارگاه تربیت دینی 1 را دیده اید و یا دست کم مقاله ی هفت سال نوستالژی برای یک عمر زندگی را خوانده اید و به اصول حاکم بر تربیت کودکان زیر هفت سال _ من جمله تربیت دینی شان_ اشراف دارید و حالا می خواهید بدانید که در ادامه ی راه و در هفت سال دوم ، چه اتفاقی خواهد افتاد و احیاناً راهبرد تربیتی ما قرار است چه تغییری کند و چه اصول جدیدی را برای تربیت دینی فرزندان مان باید مدنظر داشته باشیم.

اگر این پیش فرض ذهنی من در مورد شما دوست عزیز صادق نیست، به جد تقاضا می کنم برگردید و ابتدا کارگاه یا مقاله ی فوق الذکر را ملاحظه بفرمایید، چون به سلامت گذراندن هفت سال اول زندگی، مهم ترین پیش نیاز موفقیت ما در تربیت دینی فرزندان مان در هفت سال دوم است و اگر چنانچه در هفت سال اول، دچار اشتباهات راهبردی شده باشیم، باید که در اسرع وقت و اورژانسی، در صدد حل و فصل و جبران این اشتباهات برآییم وگر نه در ادامه ی راه با مشکلات جدی مواجه خواهیم شد.

 

اولین گام برای شروع فصل دوم زندگی فرزندمان

اولین گام و شاید مهم ترین و سخت ترین گام برای ورود به هفت سال دوم زندگی فرزندمان این است که ما به عنوان والد_مربی، این تغییر مهم را باور کنیم و به فرزندمان بباورانیم! پذیرش این تغییر برای والد_مربی های خوب، ماهر و کاربلدی که بر اصول تربیتی هفت سال اول مسلط بوده اند و نقش هم بازی را برای فرزندشان به خوبی ایفا و پای به پای او بچگی کرده اند، شاید سخت تر هم باشد!

ولی چاره ای نیست و باید پذیرفت که در پایان هفت سال اول، کتاب زندگی فصل عوض می کند و باید که حال و هوای جدیدی به خود بگیرد، وگرنه فرآیند رشد دچار اختلال جدی خواهد شد. باید قبول کنیم و به فرزندان مان بقبولانیم که دیگر بزرگ شده اند و وقت اش رسیده که منطق زندگی شان را از ” دل ام می خواد، دوست دارم” / “دل نمی خواد، دوست ندارم” تغییر دهند و مثل آدم بزرگ ها ، منطق “خوب و بد” و “زیبا و زشت” را بر خواستن ها و نخواستن هایشان حاکم کنند.  برای این که این نقطه ی عطف، به جان بچه ها بنشیند و در نظرشان به خوبی جلوه کند، بزرگانی هم چون استاد پناهیان توصیه می کنند که این مهم را، طی تشریفاتی رسمی به اطلاع فرزندمان برسانیم و با جلال و شکوه، ورودش را به عالم بزرگ ترها خیر مقدم بگوییم و جشن بگیریم؛ عنوان با مسمایی را هم برای این جشن پیشنهاد می کنند: جشن ادب 

فقط خواهشاً این جشن را با ترانه های همیشگی جشن تولدها همراه نکنید که نوعاً چیزی از این قرارند: ” قشنگ شدی، گل شدی، شدی مثل عروسک ….”؛ این جشن فلسفه ی وجودی اش القاء حس بزرگ شدن و آقا و خانم شدن به بچه هاست و نه عروسک و غنچه و گل! اگر هم ترانه ی متناسبی پیدا نکردید که احتمالاً نخواهید کرد، این پیشنهاد آزموده شده را از منِ نویسنده داشته باشید که می توانید جشن ادب دختر خانم/ آقا پسرتان را با میلاد یکی از حضرات آل الله مصادف کنید و با چند مولودی زیبا و وزین این چالش را حل و فصل نمایید!

فقط می ماند قسمت مذاکرات معرفتیِ ماجرا که علی القائده باید به موضوع ” ادب آداب دارد” اختصاص پیدا کند؛ در پایان مراسم به صرف کیک و مخلفات، یک خلوت و  گفت و گوی صمیمانه با فرزندتان ترتیب دهید و ضمن ابراز خوش حالی از این که این قدر برزگ و فهمیده شده، تفهیم اش کنید که رفتارهای ریز و درشت یومیه، هر کدام آدابی دارند که باید مراعات شوند و زیبنده ی یک دختر خانم/ آقا پسر مودب نیست که این آداب را نادیده بگیرد. با چند مثال آشنا از آدابی که تا به حال خیلی ناخودآگاه رعایت می کرده شروع کنید، مثلاً دویدن هر روزه ی دم در و بلند سلام دادن به بابا وقتی که وارد خانه می شود.

نکته ی بسیار مهم تر این که به او یادآور شوید که هیچ کدام از این آداب، دست پخت مامان و بابا نیست بلکه مامان و بابا خودشان هم مودب به آداب الهی هستند و اساساً المعروف ما امرتم به و المنکر ما نهیتم عنه؛ خوبی ها را الله جل جلاله به واسطه ی اولیاء اش به ما آموخته  و بدی ها را هم به هم چنین و از این به بعد ما به جای دل بخواهی های خودمان قرار است حواس مان را بدهیم به دل بخواهی های خدا جون! می توانید با ذکر یکی دو آیه و حدیث ساده و مشهور، این اصل کلیدی را در ذهن فرزندتان تثبیت کنید و به این ترتیت دوره ی ادب آموزی فرزندتان را بیاغازید؛ موفق باشید!

این هم از روایت شیرین جشن ادب یکی از بزرگ مردان چمرانی، که الان برای خودش ابرمردی شده است ماشاء الله!

 

پس تکلیفِ جشن تکلیف چه می شود؟

نمی دانم این مراسم جشن تکلیف از کی وارد فرهنگ خانواده های ما شده ولی کم و بیش می دانم والدین و مربیان با چه ادبیاتی این جشن را به فرزندان شان معرفی می کنند! اگر بخواهم تجربه ی زیسته ی خودم را به عنوان یک مادر روایت کنم باید عرض کنم که همواره از طرح این موضوع با دخترم ابا داشتم و سعی می کردم که حتی لفظ جشن تکلیف هم در ادبیات مادر_دختری و خانوادگی مان وارد نشود، از بس که در بین فامیل و دوست و آشنا دیده بودم  که این لفظ چه قدر بد و غلط استفاده می شود و عملاً اثر ضد تربیتی پیدا کرده و تبدیل شده است به یکی از چالش های تربیتی! اما تلاشم، تلاش مذبوحانه ای بود و بالاخره روزی خبر این جشنِ کذا نمی دانم از کجا به دخترم رسید و شد آن چه شد!

حالا قصه از چه قرار است؟ غلط مصطلحی در جامعه ی ما رواج دارد که جشن تکلیف و عبادت را زمان شروع پایبندی به واجبات و اجتناب از محرمات معرفی می کند؛ مثلاً عموماً زمان وجوب نماز، روزه و حجاب را برای دختران نه سال تمام می دانیم و عادت هم داریم که مرتب این موضوع را بلند بلند اعلام کنیم و به محض این که احساس کردیم دختر زیر نه سالی در انجام هر یک از این کارها، دارد کوچک ترین رنج و زحمتی را متحمل می شود، بلافاصله به پدر و مادرش و بدتر از آن به خودش می گوییم که هنوز کوچک است و این کار هنوز بر او واجب نیست و بی خیال! انگار که مثلاً نازنین دخترِ مورد بحث، یک ربات فوق پیش رفته است با یک دکمه ی استارت، که می شود  سرِ نه سال، روشن اش کرد و از آن به بعد اتوماتیک، مثل ساعت اتمی همه ی واجباتش را بی کم و کاست و بدون هیج رنج و زحمتی انجام خواهد داد.

این تصور همان قدر مضحک و غلط است که مثلا خیال کنیم ورزش قهرمانی، قرص و کپسول و آمپول دارد و می شود از توی کوچه خیابان، به تصادف یک رهگذر را انتخاب و سرنگ مربوطه را در بازویش فرو کرد و بعد به عنوان هادی ساعی، همراه تیم ملی راهی المپیک اش کرد! بی هیچ رنج و زحمتی، بی هیچ تمرین و ممارستی!

و منظورم از تمرین، فقط حفظ کردن حمد و سوره و تسبیحات نیست، این که کار یک هفته یا نهایت یک ماه است! موضوع کلیدی مسئله ایست به نام انس و عادت که گمشده ی مدل های جدید تربیتی عصر ماست.

 

عادت دادن یا ندادن، مسئله این است!

در مدل های جدید تربیتی، تاکید زیادی بر مفاهیمی مثل گرایش، نگرش، دانش و این جنس عناصر عاطفی-ذهنی می شود و از آن ها به عنوان مقدمات ضروری بروز یک رفتار در فرد یاد می کنند و تقریباً همه ی تمرکز مدل های تربیتی، بر روی تمهید این مقدمات قرار می گیرد مثلاً گفته می شود مربی باید گرایش به هنجارها را در فرد ایجاد کند و هنجارها را در نظرش زیبا جلوه دهد، دانش لازم راجع به خوب ها و بدها را به او منتقل نماید، تصویر درستی از جایگاه آن هنجار در نظام عالم در ذهن فرد ترسیم کند و خلاصه فرد را قانع کند تا خودش هنجار مربوطه را انتخاب کند و به آن ملتزم شود.

به عنوان مثال شما به عنوان پدر و مادر، خودتان نماز بخوانید و تصویر قشنگی از نماز برای فرزندتان بسازید و اگر دیگر خواستید خیلی جانماز آب بکشید، فوق فوق اش یک بار هم جایگاه نماز در منظومه ی دین را برای او توضیح دهید، بعد رهایش کنید و آزادش بگذارید تا ان شاء الله تعالی سرِ نه سال، خودش به جمع بندی و نتیجه گیری لازم برسد، زیبایی و دل ربایی نماز را کشف و شهود کند، عاشق نماز شود و شروع کند و نمازش را بخواند.

اگر شروع هم نکرد که خوب، پیش می آید دیگر! طوری نیست، هنوز وقتش نشده، شاید وقتی دیگر!

اما باید به عرض تان برسانم که روایت اسلام از روند پایبند و ملتزم شدن بچه ها به مناسک دینی، روندی متفاوت است و عنصر انس و عادت در آن نقش کلیدی ایفا می کند. بر خلاف تصور عمومیِ ما که انجام عبادت از سر عادت را مذموم تلقی می کنیم، از قضا حضرات آل الله عادت به خوبی ها را توصیه نیز فرموده اند که به عنوان نمونه تنها به دو مورد آن اشاره می کنم: مولی الموحدین امیرالمومنین علی علیه السلام می فرماید: عودوا انفسکم بالخیرات که یعنی نفس تان را به کارهای خوب عادت دهید و یا در جای دیگری می فرمایند: کفی بالفعل الخیر حسن العاده یعنی همه ی خیر و خوبی در عادت های خوب خلاصه می شود؛ دیگر از این بالاتر؟!

همین است که بنده معتقدم باید از شان و جایگاه جشن تکلیف با تعریف فعلی اش، در ادبیات دینی-تربیتی مان بکاهیم و همان قدر بر شان و منزلت جشن ادب با تعریفی که ذکر شد بیافزاییم تا فرصت چند ساله ی تمرین و ممارست و عادت پیدا کردنِ تدریجی فرزندان مان برای انجام تکالیف دینی از دست نرود.

احمدرضا اعلایی مدیریت مجموعه ی شهید چمران در کارگاهی تحت عنوان تربیت دینی 2 به طور فشرده و البته با ذکر جزئیات، به مراحل مختلف و ریزه کاری های مرتبط با این تمرین و ممارست از شروع هفت سال دوم پرداخته اند که می تواند شما را در طراحی یک برنامه ی اصولی و عملیاتی برای هفت سال دوم فرزندان تان یاری کند.

استاد پناهیان هم یک سلسله سخنرانی داشته اند تحت عنوان راه تسهیل انتقال مفاهیم دینی به کودکان و نوجوانان که خیلی مفصل تر، همین مباحث را واشکافی کرده اند؛ اکیداً توصیه می کنم دست کم یک دور سرفصل های مطرح شده در این سلسله سخنرانی را ببینید و هر کدام را که بیش تر به کارتان می آید و با سوال های ذهنی تان یکی است، تماشا کنید. به طور ویژه جلسات20، 24 و 25 را که به موضوع انس، عادت و چالش های مرتبط با سختی ها و تلخی های انجام مناسک دینی اختصاص دارد حتماً ببینید.

عزت نفس؛ یک ویژگی شخصیتی یا یک راهبرد تربیتی؟

عزت نفس؛ یک ویژگی شخصیتی یا یک راهبرد تربیتی؟چگونه عزیز بمانیم و فرزندانی عزیز تربیت کنیم؟

نویسنده: رضوان زندیه

استادم تعریف می کرد: اوایل انقلاب، بعد از انقلاب فرهنگی و بازگشایی دانشگاه ها، تب اسلامی سازیِ به هر شکل ممکنِ دانشگاه ها، خیلی ها را مبتلا کرده بود و هر دم از این باغ بری می رسید! من جمله بخشنامه ای که به دست ما رسید که خیلی توفنده و پرشور، جایگاه نماز جماعت را در نظام اسلامی متذکر شده بود و دست آخر حکم کرده بود که همه ی اساتید موظفند از این به بعد نماز ظهر و عصر را در نمازخانه ی دانشکده و به جماعت اقامه کنند و گرنه چنین و چنان!

استادم می گفت: نمازی که قبل از دیدن این بخشنامه در نمازخانه خوانده بودم، شد آخرین باری که رنگ نمازخانه ی دانشکده را دیدم و هنوز که هنوز است بعد از گذشت چند دهه از آن ماجرا، گذرم به نمازخانه ی دانشکده نیفتاده است!

حالا این استاد عزیز من که بود؟ مشاور رهبری و وزیر مملکت و یکی از سه چهره ی شهیر انقلابی دانشکده، معروف به سه تفنگدار که روزی روزگاری، در اوج التهابات انقلاب، به ضرب و زور لگد یکی از کلاس های دانشکده را فتح کرده بودند و تبدیل اش کرده بودند به اولین نمازخانه ی دانشکده، که پاتوق بچه مسلمان های انقلابی دانشکده و پایگاه تشکیلانی شان هم بود و به این ترتیت حق آب گل هم داشتند بر نمازخانه ای که حرفش را می زنیم.

با این اوصاف، پر واضح است که استاد عزیز من نه ضد انقلاب و ملحد بود و نه مارکسیست و کمونیست؛ استاد عزیز من، فقط عزیز بود، همین!

 

حالا این عزیز، دقیقا یعنی چه؟!

البته که همه ی آیه های قرآن فوق العاده اند، اما در این کتاب شریف، آیه ای هست که مدت هاست فوق العادگی اش چشم های مرا خیره کرده و به وجد آورده است؛ الله جل جلاله در سوره مائده آیه ی 54 می فرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ.

حضرتش در این آیه در توصیف قوم نظر کرده ی محبوبش به چند صفت کلیدی اشاره می فرماید که عبارت اند از:

1. خود را ذلیل گرفتن در برابر مومنین

2. مواجه ی عزت مندانه با کافران

3. مجاهده ی در راه خدا

4. نترسیدن از سرزنش سرزنش کنندگان

علامه مطصفوی در ریشه یابی عزت و ذلت می فرماید: ذلت عبارت است از حقارت و کوچکی در برابر او که برتری دارد و عزت عبارت است از تفوق و برتری داشتن نسبت به او که فروتر و پست تر است و مفاهیمی از قبیل چیرگی و غلبه و قدرت و شدت از آثار این اصل و ریشه هستند.

نمی دانم شما از این توصیفی که خداوند از قوم محبوبش می کند، چه تصویری در ذهن تان نقش می بندد و اگر در خودتان یا اطرافیان تان جستجو کنید کسی را با این صفات پیدا می کنید یا نه؟!

اگر بخواهم ذهنیت خودم را درباره ی این جنس آدم ها تصویر کنم باید عرض کنم که درتصورات من این جنس آدم ها، افرادی هستند که فرمان زندگی شان دست خودشان است و به این راحتی ها نمی شود از مسیری که در پیش گرفته اند منصرف یا منحرف شان کرد یا به کاری وادارشان نمود. نکته ی جالبش اینجاست که این ثبات قدم و نفوذناپذیری، شان مطلق و همیشگی و همه جایی هم نیست و پایش که بیفتد اتفاقا خیلی هم اهل کوتاه آمدن و گذشت و مدارا و فروتنی اند.

و چه طور می شود که این هر دو را در خود جمع داشت؟! شرطش این است که خودت را در آغوش پروردگار عالم که مطلق عزت و علو و برتری فقط و فقط از آن اوست احساس کنی! یعنی پشتت گرم باشد به کسی که احدی در عالم نتواند روی حرفش حرفی بزند یا بدون اذنش نفسی بکشد؛ همان کسی که همه ی عزت و اقتدار عالم یک جا در وجود نازنینش جمع است که خودش در آیه 10 سوره فاطر فرمود: مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً.

اگر بتوانی خودت را در آغوش یک چنین ابرقدرتی احساس کنی، دیگر به حساب آوردن، ترسیدن و متزلزل شدن و حساب بردن از غیر او بی معنا خواهد شد. محکم و استوار در مسیری که پیمودنش را از تو خواسته با حضرتش همراهی خواهی کرد و اگر در برابر کسی هم انعطافی به خرج می دهی و مدارا و فروتنی می کنی، چون مدارا با آن کس هم، امر الهی است و جزئی از برنامه ی پیمودن همین راه است و نه از سر ترس و حساب بردن و قدرت مستقلی برای آن کس قائل بودن.

همین می شود که عبد که باشی و حکم کردن و تحکم را فقط و فقط شایسته ی خدا بدانی، نه تنها حرف زور و بی منطق به گوشَت فرو نمی رود بلکه حتی لحن تحکم آمیز و متکبرانه هم، در تو ایجاد حس مقاومت و نفوذناپذیری خواهد کرد؛ تحکم و تکبر نزد تو فقط و فقط شایسته ی خداست و لاغیر!

 

بچه ها عزیزند؛ عزت شان را حفظ کنیم!

به این ترتیب فقط یک پدر و مادر عزیز یا یک مربی عزیز است که می فهمد، مطیع و سر به راه و حرف گوش کن نبودن یک بچه ی زیر هفت سال، چه قدر طبیعی، فطری و حتی مطلوب و خواستنی است! یک بچه ی خردسال در حال مواجه با عالمی بکر، دست نخورده و مطلقاً جذاب است که با دیدن، لمس کردن، چشیدن، تجربه کردن و آزمودن می خواهد با این عالم نسبت برقرار کند و شان و جایگاه خودش را کشف کند. حالا تصور کنید که بر سر راه این تجربه کردن و آزمودن، کسی ایستاده باشد که به هر دلیلی مدوام بخواهد ترمز این طفل معصوم را بکشد و با امر و نهی های بی پایان و بکن نکن های بی شمار، این بچه را رام کند، یک گوشه ای آرام بنشاند و در واقع حالی اش کند که تو نمی فهمی و تو نمی توانی و همه چیز خطرناک است و … .

اولاً که بچه تا قبل از سن تمیز، حتی اگر این امر و نهی ها منطقی هم باشد، منطق، دلیل و خوب و بد ماجرا را نمی فهمد و هر امر و نهی خلاف میلش را حرف زور تلقی می کند. ثانیا فطرت الهی عزیز بچه، وادارش می کند که در برابر این حرف زور مقاومت کند و با ما والد_مربی اهل تحکمش به عنوان دشمن زورگوی متجاوز به حق آزادی اش، وارد کش و قوس شود._  که ما بزرگ ترها معمولاً اسمش را می گذاریم لجبازی و حرف گوش نکن بودن_ اگر ما هم وارد این بازی خطرناک شویم و سعی کنیم با به کار بردن انواع ابزارهای تنبیه، مقاومت بچه را بشکنیم و او را رام و حرف گوش کنیم و خدای ناکرده ظاهراً موفق هم بشویم، عملا عزت نفس بچه را منکوب کرده ایم.

اما اگر هوشیار باشیم و البته عزیز، خوب می فهمیم که این جنس مقاومت ها و سرسختی ها، کاملا طبیعی و ناشی از عزت نفس کودک ماست، چون هزاران مورد مشابه اش را در خودمان هم سراغ داریم. می فهمیم که یک انسان عزیز خودش را و درستی انتخاب اش را باور دارد و به این راحتی ها به نیروهای بازدارنده ای که می خواهند او را از آن چه اراده کرده منع کنند، تن نمی دهد و مقاومت جانانه ای می کند!

پس والد_مربی های عزیز، راهبرد تربیتی متفاوتی را در ارتباط با بچه ها انتخاب می کنند که نه تنها احساس فطریِ “به قدر کافی توانمند بودن برای محقق کردن آن چه را که دوست می دارند” مخدوش نکند بلکه این حس ارزشمند را تقویت هم بنماید؛ ما والد_مربی ها هدف نهایی مان این است که در پایان دوره ای که بچه ها تحت تربیت ما هستند، انسان هایی مستقل، قوی، بااراده و متکی به نفس خروجی کارمان باشد و نه بچه هایی ضعیف و توسری خور که در تمام طول زندگی حسِ “نه! من نمی توانم!” را در خود باز تولید می کنند؛ چرا که می دانیم انواع مستکبران و طاغوت های ریز و درشت در عالم هستند که دیر یا زود سر راه فرزندمان قرار خواهند گرفت و سعی خواهند کرد تا برای تامین منافع خودشان به روش های مختلف او را به بردگی بکشند؛ روش هایی که عمدتاً از جنس تحقیر، تهدید، ارعاب، القاء ناتوانی و ضعف و خود کم پنداری است.

و دیگر نیازی به گفتن نیست که انسان یا جامعه ای که به تحکم و ولایت طاغوت تن دهد، چه فرجامی در انتظارش خواهد بود! اکیداً توصیه می کنم سخنرانی استاد پناهیان با عنوان ضرورت احساس قدرت برای زندگی خوب را در همین رابطه بشنوید.

 

راهبرد تربیتی اسلام برای حفظ و تقویت عزت نفس در هفت سال اول و دوم چیست؟

در هفت سال اول، راهبرد تربیتی اسلام عبارت است از قائل بودن به شان سیادت کودکان، که به طور خلاصه یعنی این که تا آن جا که جا دارد و خیلی حداکثری بچه ها را آزاد بگذاریم تا بچگی کنند و با عنوان و اقسام قانون تراشی های من درآوردی، آزادی شان را حد نزنیم؛ با استقلال طلبی هایشان که نشانه ی رشد است همراهی کنیم و هیچ رقمه از رام و حرف گوش کن بودن فرزندمان _ که متاسفانه به احتمال زیاد نشانه ی شخصیت توسری خور، وابسته و متزلزل او در آینده ی نه چندان دور خواهد بود_ خوش به حال مان نشود.

در هفت سال دوم که دوره ی ادب آموزی فرزند ماست، همین خط سیر به شکل دیگری حفظ می شود و آن این که در تمام دوران آموزش های جورواجور، والدین و مربیان دقت دارند که شان و جایگاه انتخاب گری کودک را مخدوش نکنند، هویت مستقل و مسئول بچه را سرکوب ننمایند، علی الراس برایش تصمیم نگیرند و بدون دخالت دادن او برایش برنامه ریزی نکنند. حتی آموزش رفتارهای دینی و آداب و مناسک را خیلی نرم و تدریجی و متناسب با سن، فهم و توان کودک به پیش می برند تا حس کراهتی در بچه ایجاد نشود و بچه احساس نکند که با تحکم مربیان مواجه است که در این صورت، یک بچه ی سالم و عزیز گارد خود را خواهد بست و جانانه مقاومت خواهد کرد؛ حتی اگر مقاومتش به شکلی شکسته شود و به خواسته های ما تن دهد، به محض این که در محیطی نسبتا آزادتر قرار بگیرد، به همه ی آن ارزش های تحمیلی و ناخودخواسته پشت پا خواد زد.

جناب آقای اعلایی مدیریت مجموعه ی چمران در پاییز سال 99، وبیناری برگزار کردند تحت عنوان عزت نفس که در آن به طور مفصل و طی سه جلسه به ریشه ها و راهکارهای تقویت عزت نفس در والدین و بچه های زیر هفت سال و بالای هفت سال پرداختند. اگر شما هم چنین دغدغه ای دارید، مطمئنم این وبینار ایده های عملیاتی و راه گشای زیادی برای شما خواهد داشت.

 

محصولات چمرانی مرتبط با این مقاله:

کارگاه مجازی حد و مرز آزادی

کارگاه مجازی استقلال کودک

کارگاه مجازی تربیت دینی 1

 

 

هفت سال نوستالژی برای یک عمر زندگی با طعم دین

هفت سال نوستالژی برای یک عمر زندگی با طعم دینآماده سازی زیرساخت های تربیت دینی در کودکان زیر هفت سال

نویسنده: رضوان زندیه

نمی دانم اهل خاطره بازی هستید یا نه؟ هستید؟! چه قدر خوب! پس گفتن این جمله به شما که خاطرات قدرت فوق العاده ای در برانگیختن دارند، خیلی استدلال و برهان نمی خواهد؛ قدرت برانگیختن عواطف و احساسات، قدرت برانگیختن ترس ها، کابوس ها و دلهره ها، حتی قدرت برانگیختن عزم ها و اراده ها برای به حرکت درآمدن و دست به کاری زدن. همین قدرت شگفت انگیز است که می تواند آن ها را به ابزارهای کارآمدی در مدیریت گرایشات افراد تبدیل کند، می تواند جاذبه و دافعه ایجاد کند و باعث حب و بغض شود.
ما به عنوان والد_مربی وقتی به این باور برسیم که دین چیزی جز دوست داشتن خوبی های عالم نیست_ که معصوم علیه السلام فرمود: هل الدین الا الحب_ در تربیت دینی مان به خوش آیندها و بدآیندهای بچه ها بسیار حساس خواهیم شد و از ابزار قدرت مند نوستالژی برای ایجاد گرایش در بچه ها به ارزش ها، آداب و مناسک دینی استفاده حداکثری خواهیم کرد.

شما برای پایبند کردن بچه ها به آداب و مناسک دینی چه طرحی در ذهن دارید؟

نمی دانم دغدغه ی نماز، حجاب، مسجد و هیئت بچه ها از کی به جان شما افتاده است؟ برای خیلی از خانواده های متدین و اهل این حرف ها، این دغدغه حتی پیش از تولد بچه ها ایجاد می شود و خیلی هم درست و به جاست. مهم این است که که طرح و برنامه ای هم که برای بچه ها می ریزیم تا به وقت اش پایبند آداب و مناسک دینی باشند، درست و به جا باشد.
مثلا دخترها در نه سالگی و پسرها در پانزده سالگی مکلف می شوند و باید تا آن سن پایبند نماز و روزه و حجاب و سایر تکلیف های دینی شده باشند؛ و تکلیف دینی هم مثل سایر تکلیف ها، مشق ها و مشقت ها، تکلف و سختی دارد دیگر! برنامه ی شما برای آسان کردن این سختی ها چیست؟ تمرین و عادت دادن؟ یعنی مثلا از سه چهار سالگی، یعنی بعد از این که بچه را از پوشک گرفتید و تکلیف نجاست و طهارت اش روشن شد، با آموزش وضو استارت می زنید و بعد خرد خرد احکام و آداب نماز خواندن را به گل دخترتان آموزش می دهید و از یک وعده نماز در روز شروع می کنید و خیلی نرم و آهسته، سالی یک وعده اضافه می کنید تا در نه سالگی به پنج وعده ی کامل نماز در روز عادت کرده باشد و یک نمازخوان حرفه ای شده باشد؟
اگر خیلی وقت است که عضوی از خانواده ی بزرگ شهید چمران هستید که هیچ! ولی اگر تازه به جمع ما پیوسته اید باید عرض کنم که ما چمرانی ها با این جنس برنامه ریزی های زیادی بلندمدت، میانه ی خوبی نداریم و شروع این جنس آموزش های مستقیم، رک و پوست کنده را برای بچه های زیر هفت سال مفید که نمی دانیم هیچ، مضر و مخرب هم می دانیم.
اگر چراییِ این مخالفت ما با آموزش آداب و مناسک دینی به کودکان زیر هفت سال برایتان سوال شده، می توانید از کارگاه تربیت دینی 1 استفاده کنید؛ جناب آقای اعلایی، مدیریت مجموعه ی شهید چمران در این کارگاه مفصل آسیب های آموزش های زودهنگام مناسک دینی را توضیح داده اند و رویکرد جایگزین چمرانی را تشریح نموده اند. خلاصه اش این که در هفت سال اول به جای تمرکز روی آموزش اصول اعتقادی، اخلاقی، آداب و مناسک دینی باید روی احساسات و عواطف بچه ها برنامه ریزی کنیم و همه ی تلاش مان را متوجه این هدف نماییم که حس خوبی را نسبت به دین و دین داری در بچه ها برانگیزیم تا جاذبه ای که ایجاد می شود، بعدها بر دافعه ی سختی های تکالیف دینی غلبه کند و فرزند ما در سن تکلیف، انجام تکالیف را پس نزند.

 

صندوقچه ی خاطرات شما از چه جنسی است؟

نه! نه! منظورم از جنس، فلز و چوب و پلاستیک و این حرف ها نیست! هر وقت اسم نوستالژی را می شنوم بلافاصله یاد انیمیشن راتاتوئیل می افتم. منتقد خشک و بی احساس و عصاقورت داده اش، که در دوئل غذایی با موش سرآشپز قصه، قافیه را به راتاتوئیل نوستالژیک موش پزباشی باخت و همه ی زندگی اش زیر و رو شد. جنس صندوقچه ی خاطرات جناب منتقدکه مدت ها بود زیر لایه ای از فراموشی خاک می خورد، از جنس چشیدنی ها بود و طعم ها.
یا مثلا جنس صندوقچه ی خاطرات خود من بیش تر وقت ها از جنس شنیدنی هاست، از جنس موسیقی ها و تصنیف ها، از جنس صداها و لحن ها؛ از حسن اتفاق، آخرین بار همین دیروز بود که با شروع موسیقی یک ترانه، پرت شدم به 13 سال پیش، به آن بهار رویایی؛ همه ی خاطرات آن سفر فراموش نشدنی جلوی چشم ام رنگ گرفت و وسط فروشگاه جلوی چشم مردم، چشمم را پر از اشک کرد!
یادش به خیر! روزهای بعد از برگشتن از سفر، همان موقع که دلتنگی هایم شبانه روزی بود و هنوز پایم روی زمین بند نشده بود، روزی هزار بار این ترانه را گوش می دادم و اشک می ریختم؛ این ترانه شده بود ذکر یا لیتنی کنت معکِ من در فراق محبوبم که حالا فرسنگ ها از هم فاصله داشتیم. اسم اش را گذاشته بودم سلام و با هم قرار گذاشته بودیم، هر روز صبح که چشم اش به آفتاب باز می شود، به نیابت از من هر چه قدر که نفس دارد به حضرت آفتاب سلام کند. همه ی نمازهای مسجدالنبی ام را به پای اش ریخته بودم و به خیال خودم حسابی نمک گیرش کرده بودم. یکی از هزاران ستون بلند و مغرور و خوش بخت صحن مسجد النبی بود که من مثل شازده کوچولو اهلی اش کرده بودم و بدجوری به هم دل داده بودیم و در آن یک هفته ی بعد از برگشت به ایران که هنوز مجنون بودم و مثل خواب گردها بین مردم راه می رفتم ولی چیزی از زندگی شان سر در نمی آوردم، دلم زود به زود برای اش تنگ می شد و این ترانه را به عنوان زبان حال، از طرف “او” برای خودم می خواندم! رسماً شیدا شده بودم، شیدای شیدای شیدا!
خب! حالا شما از صندوقچه ی خاطرات تان بگویید؛ جنس نوستالژی هایتان چشیدنی ست یا بوییدنی یا شنیدنی؟ فرزندتان چه طور؟ معمولاً کی ها به یاد گذشته ها می افتد و برای تان خاطره تعریف می کند؟ “مامان یادته” هایش بیش تر مال سرسفره است یا موقع آب بازی در حمام و یا هنگام ورق زدن آلبوم خانوادگی؟
اگر این سوال آخر را به شک و تردید جواب دادید، هر چه سریع تر یک قلم و کاغذ بردارید و یک جای در دسترس قرار دهید و خاطره بازی ها و ذوق زدگی های نوستالژیک فرزندتان را یادداشت کنید؛ قرار است یک صندوقچه ی خاطرات برایش بسازیم و به این یادداشت ها خیلی احتیاج داریم.

 

فوت و فن های علاقه مند کردن کودکان به دین

فقط به عنوان آخرین مقدمه بد نیست چند نکته ی کلیدی را با هم مرور کنیم؛ شاید بدیهی به نظر برسند ولی ما آدم بزرگ ها در این دنیای غفلت انگیزناک بعضی وقت ها به مرور بدیهیات هم نیاز داریم!
1. همیشه از خودتان شروع کنید: بچه ی نمازخوان می خواهید؟ نماز اول وقت خوان باشد. بچه ی قرآن خوان می خواهید؟ برنامه ی قرائت روزانه ی قرآن تان ترک نشود. بچه ی خوش اخلاق می خواهید؟ روزی هزار بار از کوره در نروید … و قس علی هذا …
2. تا می توانید ریا کنید! قربه الی الله: رفتارهای دینی را درمعرض دید بچه ها انجام دادن، اسم اش ریا نیست؛ آموزش غیرمستقیم و عملی است که تا دل تان بخواهد ثواب هم دارد.
3. همیشه سیم ها را چک کنید که وصل باشند: اگر مراقب رابطه ی عاطفی تان با بچه ها نباشید، به زودی برای بچه ها غریبه خواهید شد و رسانایی تان را از دست خواهید داد! یعنی هر چه قدر هم که آیت الله بهجت باشید، از فضل تان چیزی نصیب بچه ها نخواهد شد. رشته ی اتصال و ارتباط ما بزرگ ترها با بچه ها محبت است و مهم ترین راهکار ابراز محبت به بچه های خردسال، هم بازی شدن با آن هاست. پا به پای بچه هایتان بچگی کنید.
بسیارخوب! حالا می توانیم با خیال راحت برویم سراغ ساخت و سازمان.

 

انواع نوستالژی هایی که داریم:

1. نوستالژی های شهر فرنگی:

این جنس نوستالژی ها مخصوص بچه هایی است که سبک به خاطرسپاری شان دیداری است و اطلاعات و داده هایشان را به پیوست یک تصویر در حافظه بایگانی می کنند و همان تصویر، کد بازیابی اطلاعات شان است. مثلا بچه هایی که با تغییر فصل و باز کردن چمدان لباس های فصل جدید، با دیدن یک لباس که از فلان مغازه ی خاص خریده اید، تمام خاطرات آن روز خرید را به یاد می آورند و با شور و هیجان تعریف می کنند. برای این بچه ها حتما از سفرهای زیارتی سوغاتی مورد علاقه شان را به خانه ببرید. از مشهد که برمی گردید، از حضرت آقاجان یک یادگاری چشم نواز بگیرید و به فرزندتان هدیه کنید؛ یک اسباب بازی دوست داشتنی، یک جانماز کوچولوی پر نقش و نگار، یک تسبیح رنگین کمانی یا هر چیز چشم نواز دوست داشتنی دیگری. اگر چیز بادوامی باشد که چه به تر ولی اگر هم نشد حتماً با یک عکس، این یادگاری را برای همیشه ماندگار کنید.
کلاً برای این بچه ها از صحنه های معنوی ای که در آن خوش به حال شان شده، مستندسازی تصویری کنید و آلبوم عکس هایتان را زیاد ورق بزنید؛ از سفرهای زیارتی، از حضور در محافل و مراسمات مذهبی ای که برای بچه ها جذاب بوده و دوستش داشته اند. آلبوم بازی برای این بچه ها همیشه یک بازی فوق العاده جذاب است و اگر بتوانید حین بازی، از آن ها حرف هم بکشید و به خاطره گویی وابداریدشان که دیگر نور علی نور!

2. نوستالژی های نرم و مخملی:

بچه های لمسی اولاً که خیلی محتاج و مشتاق ناز و نوازش اند و ثانیاً از طریق حس لامسه و ارتباط پوستی، خیلی خوب با اشیاء رابطه می گیرند و مواد مختلف و بافت ها را از هم تشخیص می دهند. کلاً که همه ی بچه ها مخصوصا خیلی کوچولوها عاشق بالا رفتن از سر و کول مامان و بابا موقع نمازند ولی بچه های لمسی بیش تر از سایر بچه ها کینه ی نماز را به دل خواهند گرفت، اگر مامان و بابا به خاطر این از سر و کول بالا رفتن، رو ترش کنند یا اوقات تلخی. پس ملاحظه شان را بکنید و قبل از نماز، نفس های عمیق تان را کشیده باشید که تا آخر نماز خونسردی تان حفظ شود!
این مدل بچه ها را موقع خواندن قرآن و دعا می توانید در آغوش بگیرید و کتاب را به دست شان بدهید تا با شما همراهی کنند و در حین ماجرا، ناز و نوازش و بوسه هم فراموش نشود.
یک بازی فوق العاده جذاب هم برای این بچه ها، ساخت ابزارآلات مذهبی_معنوی برای عروسک های شان است. مثل دوختن یک چادر نماز گل گلی با یک پارچه ی نرم و لطیف برای جشن نماز عروسک محبوب شان یا ساخت مهر و تسبیح گِلی برای جانماز مربوطه.
می توانید از این بچه ها بخواهید که در انواع مراسمات و مناسبت های مذهبی، کار فضاسازی خانه را به عهده بگیرند و کتیبه ها و پرچم ها و ریسه های رنگارنگ درست کنند و از آن مولودی یا روضه ی خانگی یک نوستالژی بسازند.

3. نوستالژی های صفحه گرامافونی:

این جنس بچه ها با شعر، موسیق، ریتم و صدا خیلی خوب ارتباط می گیرند. برای ساختن صندوقچه ی خاطرات آن ها سعی کنید برای مناسک و مناسبت های مذهبی، آواها و نواهای تکراریِ دوست داشتنی دست و پا کنید. مثلا یک ربنایِ همیشه ثابت برای نزدیک افطار یا یک اذان ثابت برای اوقات نماز. ایده آل اش این است که خودتان خوش صدا باشید و اذان و قرآن و ادعیه را با صوت خوش و صدای بلند در خانه بخوانید و بچه ها را هم تشویق به هم خوانی کنید. ولی حتی اگر مثل من هیچ امیدی برای موفقیت در این کار ندارید، می توانید از صوت های آماده استفاده کنید مثلا از ترتیل حنانه خانم خلفی.

برای مناسب های مذهبی از سرودهای دلخواه بچه ها استفاده کنید و اصلاً هم سعی نکنید سال به سال این سرودها را نو کنید؛ مثلا ما سال هاست که یک لوح فشرده ی ثابت را به عنوان موسیقی متن جشن عید غدیرمان استفاده می کنیم و هر وقتِ دیگری از سال هم که این لوح فشرده را بخش می کنیم، بچه ها شور عید غدیر برشان می دارد و حسابی کیف شان کوک می شود. و یا همه ی ما چمرانی ها سال هاست با نوای ” زمین ستاره بارون، لبای غنچه خندون، تو خونه ی محمد، می خواد بیاد یه مهمون” به استقبال جشن تولد حضرت مادر می رویم و پروژه ی ساخت هدیه های روز مادر را استارت می زنیم و چه قدر این نوا برای مان خاطره انگیز است!

نکته ی طلاییِ نوستالژیک این که بچه ها به خاطر شدت فطری بودن شان اهل انس اند، به محبوب ها و داشته های قدیمی شان به شدت وفادارند و نه تنها از تکرار خسته نمی شوند که تکرار را دوست هم می دارند و تکرار باعث عمق پیدا کردن و ماندگار شدن حس های خوب شان می شود، بر خلاف آدم های سطحیِ تنوع طلب، که همیشه سعی می کنند خلاء ها و دلزدگی های زندگی را با عوض کردن، جایگزین کردن و نو کردن پر کنند و نمی شود که نمی شود!
پس وقتی طرف حساب تان یک کوچولوی نازنین است، زیادی هم خلاقیت به خرج ندهید و از تکرار نترسید؛ بچه ها عاشق قصه های تکراری، شعرهای تکراری، بازی های تکراری و شادی های تکراری اند!

4. نوستالژی های مافینی با عطر سیب و دارچین:

نوستالژیک ترین لحظه ها برای بچه هایی که خاطره هاشان با طعم ها و رایحه ها خوب جوش می خورد، لحظه های نذری پزان است یا اوقات خوش دم افطار که با مامان مشغول تدارک سفره ی افطار می شوند. اگر از این جنس بچه ها در خانه دارید،حتماً در مناسبت های مذهبی برنامه ی پخت نذری را در برنامه تان داشته باشید و باز هم تاکید می کنم که سعی کنید برنامه تان ثابت و تکراری باشد، مثلاً همیشه نذری ظهر عاشورا را روی قیمه پلو ببندید؛ چه چیزی قشنگ تر از این که پیچیدن عطر قیمه ی زعفرانی با رایحه ی هل توی خانه تان، حکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین را داشته باشد یا الهی عظم البلای نیمه شعبان تان همیشه طعم سیب و دارچین بدهد؟!
همیشه توی جانمازتان یک شیشه عطر مخصوص داشته باشید برای مالیدن به سر و روی بچه ای که سر نماز سر وقت تان می آید و البته همیشه همراه داشتن شکلات توی مسجدها و هیئت ها، هم برای ریختن طرح دوستی با کوچولوهای حاضر در صحنه و جور کردن هم بازی برای فرزندتان یک گزینه ی استراتژیک است و هم برای شکلاتی کردن طعم مسجد و هیئت.
و بازی و بازی و بازی … در مسجد، در هیئت، در امام زاده، در مولودی، در روضه، در راهپیمایی اربعین … هر کجا … جنس صندوقچه ی خاطرات فرزندتان هر چه که هست، بدون بازی و اسباب بازی و هم بازی، بعید است چیزی دست تان را بگیرد. نوستالژی کودکانه بدون بازی، به شیرینیِ بدون قند و شکر می ماند.

کلام آخر

و کلام آخر این که وقت آدمی زاد طلاست، از همان ثانیه ی اول پا گذاشتن به این کره ی خاکی! و نباید گذاشت که به بطالت و بیهودگی بگذرد، مخصوصاً هفت سال اول زندگی که به اجماع همه ی صاحب نظران تربیتی، طلایی ترین دوره ی زندگی است. باید این هفت سال را تماماً صرف زیرسازی بنای رفیع شخصیت فرزندمان کنیم و این شالوده را پر کنیم از مهر و عطوفت و پیوند و دلبستگی، از خاطرات رنگارنگ و شوق برانگیز و هیجان آور!
می دانم که عزم تان را جزم کرده اید تا یک صندوقچه ی خاطرات رنگین کمانی برای فرزندتان بسازید تا هر وقت که درش را باز می کند، از عطر محبتی که توی خانه ی دل ش می پیچد، مست شود. پس به عنوان حسن ختام، این سخنرانی هم تقدیم شما تا موقع ساخت و ساز، دست تان پرِ پر باشد و خدای ناکرده خط نخورد! کل اش شنیدنی ست ولی به طور خاص از دقیقه ی 30 به بعدش را حتما ببینید.

در من نماندن و ما شدن

در من نماندن و ما شدنچگونه کلاس مطالعات اجتماعی را به زمین تمرین مهارت های زندگی تبدیل کنیم؟

نویسنده: رضوان زندیه

پیشاپیش به خاطر طولانی شدن مقدمه عذرخواهی می کنم و البته تقاضا می کنم، کمی حوصله کنید. به هرحال اطمینان خاطر می دهم که درست آمده اید و قرار است مقاله ای راجع به کتاب مطالعات اجتماعی بخوانید!

نمی دانم چه قدر از اوتیسم می دانید! به روایت روانپزشکان اوتیسم یا “در خود ماندگی” یک اختلال عصبی- رشدی است که در آن بخش‌های مختلف مغز، در همکاری با یکدیگر دچار مشکل می‌شوند. علائم اوتیسم عمدتا از این قرارند:

اختلال در عملکرد اجتماعی:

یکی از علامت‌های مهم اوتیسم، اختلال در ارتباطات اجتماعی است. کودکان طبیعی از همان هفته‌های اول تولد، به طور قابل ملاحظه ای اجتماعی هستند؛ در واقع نوزاد انسان به طور ذاتی برای ارتباط اجتماعی و تشخیص چهره‌ی انسانی آمادگی دارد، در حالی که در کودکان دارای اوتیسم گرایش کمی به چهره‌ی انسانی وجود دارد و به دنبال آن، این کودکان، گرایش کمی به برقراری تماس چشمی دارند. آن‌ها در درک احساسات دیگران مشکل دارند و قادر به همدلی با آن‌ها و قرار دادن خود به جای آن‌ها نیستند و این سد بزرگی بر سر راه دوست‌یابی آن‌هاست.

اختلال ارتباطی:

از دیگر مشکلات اصلی در اوتیسم، اختلال جدی در برقراری ارتباط است. افراد دارای اوتیسم در جنبه‌های مختلف رشد زبان، گفتار و ارتباط مشکل دارند. کودکان دارای اوتیسم نمی‌توانند برای اهداف اجتماعی از زبان استفاده کنند. برای مثال نمی‌توانند برای برقراری رابطه ی اجتماعی، کلمات و زبان را به کار بگیرند. نیمی از افراد دارای اوتیسم هرگز از زبان و گفتار جهت ارتباط استفاده نمی‌کنند و در صورت استفاده از کلام، در گفتار این افراد مشکلات زیادی وجود دارد.

اختلال شناختی:

نیمی از کودکان دارای اوتیسم، هوش پایینی دارند. در برخی از این افراد هوش جزیره‌ای وجود دارد. هوش جزیره‌ای به این معناست که کودک در یک یا چند زمینه (مانند نقاشی یا موسیقی) توانایی‌های قابل توجهی دارد در حالی که ممکن است از نظر سایر توانایی‌ها مشکل داشته باشد. همچنین در آن‌ها تفکر انتزاعی وجود ندارد. یعنی کودک نمی‌تواند خودش را به جای دیگران قرار دهد و یا به مسائلی غیر از چیزهایی که به چشم می‌بیند فکر کند.

اختلال رفتاری:

این کودکان با اشیاء و وسایل، ارتباط بهتری برقرار می‌کنند تا با انسان‌ها. علاوه بر این، آن‌ها به جنبه‌های ناکارآمد اشیاء و اشیاء غیر کاربردی وابستگی غیر معمول دارند. این کودکان به موقعیت‌ها و شرایط جدید واکنش های بسیار شدید نشان می‌دهند. آن‌ها از چیزهای جدید، از افراد جدید، از تغییر دکوراسیون منزل و حتی تعویض‌اتومبیل خانوادگی شان به شدت می ترسند و به آن واکنش نشان می‌دهند. مهارت‌های بازی در این کودکان به شدت در سطح پایین است و نمی‌توانند بازی های اجتماعی انجام دهند.

 

شیوع اختلال طیف اوتیسم

پژوهش‌های ۲۰ سال گذشته تا کنون نشان داده اند که شیوع اختلال اوتیسم به دلایل مختلفی در حال افزایش است. در اوایل سده ی اخیر میلادی برآورد می‌شد که شیوع این اختلال ۱ در ۳۳۵ نفر باشد. این میزان در سال‌های اخیر رو به افزایش بوده است، به طوری که طبق آخرین پژوهش‌ها این آمار در سال ۲۰۰۹ میلادی ۱ مورد در هر ۹۱ نفر در آمریکا و یک مورد در هر ۶۶ نفر در انگلستان گزارش شده است. همچنین در آخرین ویرایش راهنمای آماری و تشخیصی اختلالات روانی آمریکا، شیوع آن یک به ۵۹ ذکر شده است.
تاکنون هیچ مطالعه‌ی جامعی در زمینه‌ی شیوع این اختلال در کشور ما صورت نگرفته است. با این حال مطالعات شیوع شناسی در ایران، گستره‌های از یک به ۱۵۰ بین کودکان را گزارش کرده‌اند. به این ترتیب اختلال طیف اوتیسم تبدیل به یکی از همه گیر‌ترین اختلالات رشدی شده است.

 

ممنونم که حوصله کردید. حالا این ها چه ربطی دارد به کتاب مطالعات اجتماعی؟! عرض می کنم.

بیماری شایع تر عصر ما، بیماری “در من فروماندگی” است!

اگر میزان شیوع اوتیسم به عنوان یکی از فراگیرترین اختلالات رشدی، 1 به 150 باشد، اختلال” در من فروماندگی” به مراتب شیوع بالاتری دارد؛ آمار که ندارم تا خدمت تان ارائه کنم ولی اگر کمی بیش تر راجع به این اختلال توضیح بدهم حتماً تصدیق می فرمایید که شیوع آن چند ده برابر اوتیسم است! اما اجازه بدهید برای توضیح مفهوم “در من فروماندگی”، از توصیف مفهوم ضدش استفاده کنم؛ یعنی “میل به از من فراتر رفتن، ما شوندگی، جمع پذیری و مشارکت جویی”

یک مثال خودمانی

خدا رحمت کند همه ی رفتگان را، عموی ما را نیز هم! بزرگ فامیل بود و به شدت مردم دار، خودش به این ویژگی می گفت، در به طاق بودن؛ یعنی همیشه درِ خانه شان باز بود و محل رفت و آمد اهل فامیل و اهل محل و دوست و آشنا. تقریباً به هر مناسبت ریز و درشتی فامیل را دور خودش جمع می کرد و خانه شان غلغله می شد. خودش هم که چهار پسر داشت و سه دختر با کلی نوه ی قد و نیم قد که پای ثابت این دورهمی ها بودند. طبیعتاً خوب برگزار کردن یک همچین دورهمی های شلوغی کار آسانی نبود و کلی دوندگی داشت. عموی ما هم صبح علی الطلوع تا پاسی از شب گذشته مشغول دوندگی برای برگزاری هر چه بهتر این دورهمی ها می شد. نکته ی جالبی که وجود داشت این که در این دوندگی ها، عمویم همیشه دست راستی هم داشت که پا به پایش می دوید و در تکاپو بود. این دست راست نه یکی از چهار پسرش بود و نه یکی از سه دخترش، بلکه یکی از سه دامادش بود که خیلی بیش تر از پسرهایش برای عمویم تکیه گاه بود. ویژگی برجسته ی این داماد مثالی این بود _ و هست _ که در هیچ موقعیتی تماشاچی باقی نمی ماند و در متن همه ی حادثه ها حضوری پررنگ و موثر داشت؛ انگار در آن شلوعی ها دنبال کارهای روی زمین مانده می گشت و از زمین برشان می داشت و به سرانجام می رساندشان. این طور شد که داماد عمویم به عنوان نماد و سمبل مشارکت جویی از سال ها پیش در ذهن من نقش بست و تا به امروز کسی نتوانسته موفعیت و جایگاهش را در ذهن من از آن خود کند.
شاید شما هم از این سمبل ها در ذهن تان داشته باشید و شاید هم نه! ولی مطمئنم دور و برتان الی ماشاء الله آدم سراغ دارید که نقطه ی مقابل این شخصیت هستند؛ مثلا همان مردهایی که در طول یک روز تعطیل، بارها برای بردن فلاسک چای، ظرف میوه و تنقلات، در آشپزخانه رفت و آمد می کنند و هر بار هم سینک پر از ظرف های نشسته را می بینند و بلند یا زیر لب غر و لندی هم می کنند ولی حتی یک بار هم به ذهن شان خطور نمی کند که آستین بالا بزنند و چند بشقاب و قاشق را از آن تلّ انباشته شده کم کنند.
این مشارکت خودجوش که پیشکش! حتی اگر در یک تقسیم کار درون خانوادگی، مسئولیت شستن ظرف های روزهای تعطیل هم به عهده شان باشد، به هزار و یک ترفند از این مسئولیت شانه خالی می کنند و ادا و اطوارهایی در می آورند که رسماً خانم خانه را پشیمان می کند و باعث می شود که از خیر مطالبه ی این مسئولیت بگذرد و خودش با عزت و شرف! مثل باقی روزها ترتیب ظرف ها را بدهد.

 

اهداف کتاب اجتماعی دبستان

در مقدمه ی کتاب مطالعات اجتماعی و در بخش سخنی با معلمان عزیز، آمده: هدف غایی مطالعات اجتماعی، تربیت افرادی مومن، مسئول، آگاه و توانمند در زندگی فردی و اجتماعی، پایبند به اخلاق و ارزش های دینی و علاقه مند به ایران و هویت اسلامی_ایرانی است.
از بین این همه صفت که برای افراد مورد تربیت ذکر شده، به نظر من صفت کلیدی، یعنی صفتی که می توان به عنوان هدف کانونی روی آن متمرکز شد و مطمئن بود که در صورت تحقق این هدف، سایر اهداف هم قابل دسترس است، همان صفت مسئول است! و مشارکت جویی کمال مسئولیت پذیری است یعنی نوعی مسئولیت پذیری فعال و خود انگیخته که حتی به قانون و تشویق و تنبیه و بگیر و ببند هم احتیاج ندارد و فرد مشارکت جو، به صورت خود جوش در جمع ها و اجتماعات کوچک و بزرگ مسئولیت خودش را کشف می کند و متعهدانه به آن عمل می کند.

مساله ای به نام در من فروماندگی

مطمئنم که حالا به شباهت های “در خود ماندگی یا اوتیسم” و “در من فروماندگی” پی برده اید.
اگر اوتیسم یک بیماری جسمی است که تا به امروز راه علاجی برايش پیدا نشده، در من فروماندگی یا ما نشدن، یک مساله و ناهنجاری تربیتی_فرهنگی_اجتماعی است که باید تا دیر نشده در برنامه ریزی تربیتی مان برایش جایی باز کنیم تا دست کم در نسل های آینده، شیوع اش بیش تر از این نشود.
و برای این که درجه ی حساسیت تان را بالاتر هم ببرم و نشان دهم که این بیماری مسؤلیت ناپذیری، ریشه ی اصلی بزرگ ترین فجایع تاریخ بشر بوده است، توصیه می کنم سلسله سخنرانی های دهه ی فاطمیه سال 99 استاد پناهیان با موضوع فاطمیه و احساس مسئولیت اجتماعی را حتما بشنوید.

درس مطالعات اجتماعی چگونه قرار است دانش آموزانی مسئولیت پذیر تربیت کند؟

به عنوان یک مربی، قطعا لازم و واجب است که کتاب راهنمای معلم مربوط به این درس را بخوانیم تا بفهمیم در این درس قرار است دقیقا چه اتفاقی و چگونه رخ دهد. اما به طور خلاصه روند کتاب مطالعات اجتماعی از این قرار است:

خودشناسی: اولین گام، خودشناسی و خودآگاهی ست؛ این که دانش آموز با رجوع به گذشته، نگاه دقیق و متفکرانه به حال و اندیشیدن درباره ی آینده، به فهم عمیق تری از خود و من دست پیدا کند و بتواند نسبت درستی بین خودش و انسان های اطرافش و محیط زندگی اش برقرار کند. توانایی ها، ظرفیت ها و استعدادهایش را بشناسد و مهم تر از همه این که بفهمد، انسان ذاتاً موجودی اجتماعی است. ویژگی ها و نیازهای جسمی و روحی اش او را به دیگران پیوند می زند.

تحکیم جایگاه خانواده: در این روند و در گام بعد، جایگاه اولین و کوچک ترین نهاد اجتماعی یعنی خانواده، برجسته می شود و دانش آموز نسبت به اولین هویت جمعی اش یعنی هویت خانوادگی، خودآگاه می شود. این خودآگاهی از طریق آشنایی با نقش، جایگاه و مسئولیت هر فرد در خانواده است که شکل می گیرد و دانش آموز به شکستن پیله ی من ادامه می دهد، رشد می کند و به سمت ما شدن حرکت می نماید.

شناخت تدریجی اجتماعات بزرگ تر: به تدریج این اجتماعات، بزرگ و بزرگ تر می شود و به محله، مدرسه، روستا، شهر و کشور توسعه پیدا می کند و دانش آموز با شناخت مختصات این اجتماعات بزرگ تر، هویت جمعی تازه ای پیدا می کند و مای بزرگ تری خواهد داشت.

یک مثال چمرانی:

اگر مایلید نمونه ای از یک کلاس جذاب مطالعات اجتماعی را تجربه کنید و ببینید چه طور می شود دانش آموز را در این مسیر حرکت از هویت فردی به هویت اسلامی_ایرانی همراهی کرد، پیشتهاد می کنم کارگاه مطالعات اجتماعی چمرانی را از دست ندهید.
آیا کتاب مطالعات اجتماعی، یک شتر گاو پلنگ است!؟ تاریخ و جغرافیا در این کتاب چه می کند؟
می خواهم همین جا علی الحساب یک ایده ی جذاب مطرح شده در کارگاه را برای تان روایت کنم و آن این که:
برای برداشتن گام اول، یعنی خودشناسی و شناخت هویت فردی با رجوع به گذشته، از بچه ها بخواهیم تا با کمک پدر و مادرشان چند عکس از بچگی خودشان را از آلبوم خانوادگی جدا کنند و درباره اش وارد گفت و گو شوند؛ این که عکس مربوط به چند سالگی شان است، در آن زمان و مکان مشخص، چه اتفاق خاصی افتاده بوده که تصمیم گرفته اند با این عکس، آن اتفاق را برای همیشه در خاطرشان ماندگار کنند و … و با استفاده از این اطلاعات، عکس های مربوطه را پشت نویسی کنند.
سرفصل تاریخ، با همه ی رویدادها، اشیاء و بناهایش، حکم همین عکس های پشت نویسی شده را دارد؛ همان قدر که عکس های پشت نویسی شده هویت فردی و خانوادگی را در دانش آموز تثبیت می کند و او را نسبت به گذشته و ریشه ها و پیوندهایش خودآگاه می نماید، تاریخ هم گذشته و ریشه ی هویت ملی ماست و با مرور آن چه که بر ما گذشته است، به حال و اکنون ما معنا و مفهوم تازه ای می دهد و نشان می دهد که ما در حال حاضر، کجای این مسیر حرکت جمعی ایستاده ایم و چه افقی پیش روی مان قرار دارد.
و یا یک ایده ی جذاب برای ارتباط گرفتن، تعلق خاطر پیدا کردن، برانگیختن حس مسئولیت و وارد تعامل شدن با محیطی که در آن زندگی می کنیم، مثلا محله مان، این که:
یک نقشه ی هدف مند از فاصله ی بین خانه تا مدرسه مان تهیه کنیم و در آن محل هر یک ازمکان هایی را که در این فاصله می بینیم، مشخص کنیم و بگوییم در هر کدام از آن ها چه فعالیت هایی انجام می شود. به این ترتیب بچه ها مثلا با ظرفیت های اقتصادی محله شان آشنا می شوند و در گام بعدی می شود با این مراکز کسب و کار، وارد تعامل شد و اولین تجربه های کسب و کار دانش آموزان را رقم زد.
سر فصل جغرافیا هم، حکم همین محله شناسی را دارد‌؛ البته در مقیاس بزرگ تر و ملی، که ما را با ظرفیت ها، امکانات، داشته های طبیعی و خداداد و در واقع سرمایه های ملی مان آشنا می‌کند، هم حس تعلق خاطر و مسئولیت اجتماعی را در دانش آموز بر می انگیزد و هم افق های جدیدی را برای ساختن فردایشان به آن ها نشان خواهد داد.

و در نهایت اگر بخواهم این مقاله را در دو جمله جمع بندی کنم، عرض می کنم:
درس مطالعات اجتماعی، شناسنامه ی ملی_مذهبی و در عین حال زمین تمرین مهارت های زندگی جمعیِ آینده سازان این مرز پر گهر است؛ در حفظ و حراست از شان و منزلت آن به شدت کوشا باشیم!

به قرآنِ بدون زندگی درست، به‌اندازه‌ی زندگی بدون قرآن حساس باشیم!

به قرآنِ بدون زندگی درست، به‌اندازه‌ی زندگی بدون قرآن حساس باشیم!بایدها و نبایدهای ایجاد انس با قرآن در فرزندان و دانش آموزانمان

نویسنده: رضوان زندیه

مسلمانید دیگر! وگرنه یک غیرمسلمان چرا باید راجع به انس با قرآن مقاله بخواند؟! و به‌احتمال بسیار زیاد مسلمان‌زاده نیز هستید که یعنی این صفت مسلمانی، مثل باقی صفات موروثی از والد مکرم به شما به ارث رسیده است؛ اما پیداست که به لطف الهی، این صفت، مثل نام خانوادگی مثلاً، در حد کلمه‌ای برای نوشتن جلوی آیتم دین در فرم‌های اداری باقی نمانده است و شما یک ارتباط باطنی و عمیق با آن برقرار کرده‌اید که دغدغه مند شده‌اید تا این صفت را _ و یکی از شاخصه‌های اسلام حقیقی یعنی انس با قرآن را_ به نحو شایسته و غیر شناسنامه‌ای به فرزندتان منتقل کنید. دوست می‌دارید که او هم مثل شما با این منبع اصلی آموزه‌ها و ارزش‌های اسلامی انس و الفت پیدا کند.

یک‌لحظه صبر کنید! لطفاً جمله‌ی اخیر را دوباره بخوانید!
آیا واقعاً دوست دارید که فرزندتان مثل شما، درست مثل شما، با قرآن انس و الفت پیدا کند؟!

حتماً این جمله را بارها و بارها شنیده‌اید که بچه‌ها، آنچه ما آرزو داریم، نمی‌شوند. بلکه آن چیزی می‌شوند که ما هستیم! اما واقعیت این است که بچه‌ها، آن چیزی که ما هستیم هم نمی‌شوند، مگر به شرط‌ها و شرط‌ها.
در موضوع انس با قرآن، شروط این مثل ما شدن، چیزی است که کمی جلوتر به آن خواهیم پرداخت، ولی فعلاً بحثمان اساسی‌تر از این حرف‌هاست.
شک ندارم که شما هم تا به امروز این راز از پرده برون افتاده را دوباره کشف کرده‌اید که بچه‌ها، فرصت‌های بی‌نظیر و فوق‌العاده‌ای هستند برای رشد پدر و مادرشان، یا هرکسی که به نحوی با آن‌ها سروکاری دارد. اصلاً انگار که خدای سبحان این فرشته‌های کوچک را وارد زندگی ما آدم‌بزرگ‌ها می‌کند تا فرصت دوباره‌ای برای از سر گرفتن زندگی و خودسازی به ما بدهد. لحظه‌به‌لحظه، به‌واسطه‌ی وجود این کوچولوها، نقص‌ها و کمبودهایمان را جلوی چشممان بیاورد و درعین‌حال یک انگیزه‌ی بسیار قوی به ما عطا کند. انگیزه ای برای تلاش که تا دیر نشده این نقص‌ها را جبران کنیم. همین‌که می‌بینیم یک جفت چشم کوچک معصوم، به ما دوخته‌شده و تک‌تک رفتارهای ما را ثبت و ضبط می‌کند و موبه‌مو تحویلمان می‌دهد، اگر هوشیاری‌مان را حفظ کنیم، خیلی جاها باعث می‌شود دست و پایمان را جمع کنیم و تمام تلاشمان را بکنیم تا هرچه زودتر، تراز شویم مثلاً همین‌که حواسمان باشد، فردا روز، این طفل معصوم، مسلمانی را با رفتارهای منِ پدر و مادر مسلمانش، هم‌معنی تلقی خواهد کرد، خودش یکی از بزرگ‌ترین انگیزه‌هاست برای این‌که سعی کنیم واقعاً مسلمانی کنیم!
حالا با این مقدمه برگردیم سراغ سؤال اولمان؛ آیا واقعاً دوست دارید فرزندتان درست مثل شما با قرآن انس و الفت داشته باشد؟ یعنی در یک خودارزیابی بینکم و بین الله، رابطه‌تان با قرآن را خوب، مثالی و قابل الگوبرداری می‌دانید؟ قرآن در زندگی شما سهم و جایگاه شایسته‌ای دارد؟ برای قرائت روزانه‌ی قرآن، برنامه‌ی مشخصی دارید؟
اگر جوابتان به این سؤال‌ها منفی است، درست همین حالا وقتش است که تأملی کنید و برای بهبود رابطه‌تان با قرآن، برنامه‌ای بریزید، بسم‌الله …

چه کنم تا فرزندم در مسیر انس با قرآن، با من همراه شود؟

خوب! فرض می‌کنیم که از خوان اول به‌سلامت عبور کرده‌اید و رابطه‌ی شخصی خودتان با قرآن، به‌خوبی برقرار است. حالا برگردیم سراغ همان شروطی که وعده‌اش را داده بودم؛ یعنی شروطی که باعث می‌شود بچه‌ها هم مثل شمارابطه‌ی خوبی با قرآن برقرار کنند و بایدها و نبایدهایی را به ‌عنوان الگو همیشه مدنظر داشته باشند. سعی می‌کنم به‌اختصار به مهم‌ترین موارد اشاره‌کنم.

تا می‌توانید روی رابطه‌ی عاطفی‌تان سرمایه‌گذاری کنید:

نکته‌ی طلایی این‌که بچه‌ها زمانی دوست خواهند داشت که درست مثل شما باشند که خود شمارا دوست داشته باشند و عمیقاً باورشان شده باشد که شما دوستشان دارید.
وقتی رابطه‌ی عاطفی خوبی با فرزندتان نداشته باشید، وقتی در طول روز، حداقل زمان لازم را برای برقرار کردن یک رابطه‌ی عاطفی گرم، یک گفت‌وگوی صمیمانه و یا یک بازی دل‌چسب و هیجان‌انگیز صرف نکرده باشید، وقتی نیاز به احساس امنیت عاطفی فرزندتان توسط شما تأمین نشده باشد و بین شما و فرزندتان، مثل غریبه‌ها، فاصله باشد و نه دوستی و رفاقت، هیچ تضمینی وجود ندارد که فرزندتان به قرآن موردعلاقه‌ی شما دل بدهد، ولو که شما واله و شیدای این کتاب شریف باشید.

 

خلوت‌های عاشقانه‌تان را بگذارید برای شب‌ها! روزها در جلوت قرآن بخوانید:

بگذارید فرزندتان شاهد و تماشاچی عشق‌بازی شما با کتاب موردعلاقه‌تان باشد؛ ببیند که شما از خواندن این کتاب خاص، چه لذتی می‌برید و چه قدر حالتان خوب می‌شود. صحنه را طوری مهیج و لذت‌بخش و دوست‌داشتنی ترتیب دهید که شخصاً و مستقلاً تجربه کردن این رابطه و کسب توانایی خواندن قرآن، به یکی از رؤیاها و آرزوهای فرزندتان تبدیل شود.

 

از هر نوع رابطه گرفتن فرزندتان با قرآن استقبال کنید، ولو رابطه‌ای نه‌چندان مؤدبانه:

یادمان باشد هفت سال اول زندگی، زمان مناسبی برای آداب‌دان کردن بچه‌ها نیست و بچه‌ها دست‌کم تا قبل از سن تمیز، نمی‌توانند خوب و بد را تشخیص دهند و آداب را رعایت کنند؛ پس به‌طور خاص در مواجهه با قرآن توقع نداشته باشیم مؤدبانه رفتار کنند مثلاً اصرار نداشته باشیم بدون طهارت وضو، قرآن دست نگیرند و یا در مقابل قرآن مدل خاصی بنشینند. البته که ما سعی می‌کنیم شرایط را طوری فراهم کنیم که هتک حرمتی نشود، ولی اگر غفلتاً اتفاق ناخوشایندی افتاد و مثلاً قرآن از دست بچه افتاد و برگ برگ شد، حواسمان هست که برخورد تند و گزنده‌ای با بچه نکنیم و برایش خاطره‌ی تلخی از مواجهه با قرآن نسازیم.

 

گوش فرزندتان را به نوای اعجاز آمیز قرآن بنوازید:

آموختن زبان قرآن هم مثل هر زبان دیگری، با شنیدن شروع می‌شود و بعد به ترتیب با گفتن، خواندن و نوشتن ادامه می‌یابد؛ قرآن اگرچه که شعر نیست اما موسیقی فوق‌العاده گوش‌نوازی دارد و هر شنونده‌ای را مجذوب می‌کند. برای همین است که بر تلاوت قرآن این‌قدر تأکید شده. خصوصاً به پدرها توصیه‌شده که با صدای بلند در خانه قرآن بخوانند. پس اصرار و برنامه داشته باشید که با صوت خوش در خانه قرآن بخوانید؛ اما برای این‌که گام دوم یعنی گفتن و درواقع تکرار کردن آیه‌های قرآن توسط فرزند خردسالتان هم به‌خوبی اتفاق بیفتد، رعایت یک نکته‌ی ظریف لازم است و آن این‌که قاری محترم حتی اگر عبدالباسطی هم هست برای خودش، قرائت‌های مجلسی‌اش را بگذارد برای مجالس و به‌طور خاص در حضور بچه‌های کم سن و سال، خیلی کند، ساده و مفهوم قرآن بخواند. تلاوت والدین در خانه باید حس توانستن را به بچه القاء کند به‌طوری‌که کودک باورش شود که باکمی تلاش می‌تواند این تلاوت را تقلید کند و با پدر و مادرش هم‌خوانی داشته باشد.

 

یک قاعده ی طلایی:

می‌توان این تیترها را تا چندین برابر ادامه داد و به نکات جزئی‌تری اشاره کرد اما ترجیح می‌دهم به همین موارد بسنده کنم و این قسمت را که بیش‌تر هم ناظر بر بایدها و نبایدهای مربوط به زیر هفت سال بود، با ذکر یک قاعده‌ی طلایی جمع‌بندی نمایم:
در هر مرحله از مسیر انس با قرآن به‌عنوان جزئی از مسیر تربیت دینی، نباید هدف را فراموش کنیم. واقعیت این است که ما چمرانی‌ها اصرار داریم که کودکان زیر هفت سال درگیر هیچ نوع آموزش کلاسیکی نشوند و شروع همه‌ی انواع آموزش‌ها بماند برای هفت سال دوم به بعد. آنچه در هفت سال اول اهمیت دارد و برای ما هدف است، به‌طورکلی ایجاد یک حس خوب نسبت به شعائر و مناسک دینی من‌جمله قرائت قرآن است. این‌که کودک با یک شور و شوق و خودانگیختگی درونی و میل به یادگیری این خواندن، وارد هفت سال دوم شود. برای فهمیدن چرایی این اصرار ما برعدم آموزش کلاسیک و مستقیم کودکان زیر هفت سال توصیه می‌کند کارگاه‌های تربیت دینی را مشاهده بفرمایید.

در هفت سال دوم، آموزش رسمی قرآن را چگونه شروع کنیم و به‌پیش ببریم؟

خوشبختانه در نظام آموزشی رسمی کشور عزیز ما، برای آموزش‌های دینی به‌طور عام و آموزش قرآن به‌طور خاص، برنامه‌ی مدون و مفصلی تدارک دیده‌شده و کتاب‌های مستقلی به‌عنوان هدیه‌های آسمانی و قرآن طراحی‌شده است؛ و بازهم خوشبختانه کتاب‌های درسی در حال حاضر خیلی جذاب‌تر از کتاب‌های درسی زمان ما پدر و مادرهای دهه‌ی شصتی و دهه‌ی هفتادی است. کافی است که معلم توانمند فرزند شما به اهداف و شیوه‌های آموزشی کتاب‌های درسی که به‌تفصیل در کتاب راهنمای معلم ذکرشده است و به‌طور خلاصه در مقدمه‌ی کتاب‌های درسی هم آمده است، پایبند باشد تا بتواند کلاس درس خوب و جذابی را ترتیب دهد. البته که اگر معلم خوب و باانگیزه‌ای باشد می‌تواند با افزودن چاشنی‌های اضافه، بر جذابیت و گیرایی کتاب‌های درسی و کلاس درس را بیش‌تر هم بکند. همین‌جا به معلمان والدین عزیز توصیه می‌کنم برای آشنایی هر چه بیش‌تر با اهداف و شیوه‌های متنوع آموزش کتاب‌های هدیه‌های آسمانی و قرآن و هم‌چنین ایده گرفتن از گروه متخصص و خلاق و هنرمند چمرانی تا به کارگاه‌های آموزشی کتاب‌های مربوطه رجوع کنند.
بنابراین ترجیح می‌دهم به‌جای پرداختن به نکات و ترفندهای آموزش خلاقانه و جذاب قرآن، فرض را بر این بگذارم که همه‌ی اصول و قواعد آموزشی به‌خوبی به کار گرفته‌شده و یک کلاس بسیار خوب و جذاب قرآن تشکیل‌شده و بچه‌ها دل داده‌اند و با شور و اشتیاق معلمشان را در این کلاس همراهی کرده‌اند. حالا در پایان دوره‌ی ابتدایی می‌توانند به‌خوبی، بسیار روان و حتی با رعایت قواعد اصلی تجوید و صوت و لحن مناسب، قرآن را تلاوت کنند. حتی چند سوره از قرآن را هم از بردارند و پیام‌های قرآنی مطرح‌شده در کتاب‌های درسی‌شان را هم به‌خوبی یاد گرفته‌اند و می‌توانند بازگو کنند.

اما هنوز یک سؤال اساسی باقی ست!

آیا این ها همه به معنی انس پیدا کردن دانش آموزان با قرآن کریم است؟

باید خیلی بلند و قاطع اعلام کنم که نه لزوماً! این ها همه به این معنی ست که پای این کتاب شریف به زندگی فرزند شما بازشده و می‌توانید خوش‌حال باشید که حالا زندگی‌اش خالی از قرآن نیست و توانسته با قرآن ارتباط برقرار کند و این کتاب مقدس در زندگی‌اش شأن و جایگاهی پیداکرده است؛ اما چگونه شأن و جایگاه و ارتباطی؟ حداقلی یا خوب و مناسب؟ و آیا این ارتباط را می‌توان انس نامید؟
وقتی می‌گویم نه لزوماً، شاهد مثالش خود منِ نویسنده‌ی این سطور هستم که هم پدر و هم مادرم معلم قرآن بوده‌اند و همواره قرآن روی سرم جای داشته و در تمام دوران تحصیل بافاصله‌ی نسبتاً زیاد، در روخوانی و روان‌خوانی از هم‌کلاسی‌هایم جلوتر بوده‌ام و در انواع و اقسام مسابقات قرآنی دانش‌آموزی برای مدرسه‌ام افتخارآفرینی کرده‌ام _ حالا نه در رشته‌ی صوت و لحن ولی در باقی رشته ها چرا_ ولی می‌توانم با اطمینان کامل بگویم که نه در پایان تحصیلات عمومی و نه حتی تا پایان تحصیلات دانشگاهی، هنوز با قرآن مأنوس نشده بودم. می‌پرسید چه طور؟ عرض می‌کنم.

انس با قرآن دقیقاً چگونه ارتباطی است؟

در لغت‌نامه ها انس گرفتن با چیزی را به معنی آرام گرفتن به آن چیز تعریف کرده‌اند، یعنی در کشاکش روزمرگی ها تلاطم و اضطراب لحظه‌لحظه‌ی زندگی و در فرازوفرود و پستی بلندی‌های این راه، چیزی را داشته باشی که مایه‌ی آرام و قرارت باشد. انس با قرآن یعنی این‌که مایه‌ی آرام و قرار زندگی کسی، قرآن باشد؛ یعنی در همه‌ی چالش ها، سؤال‌ها و مسئله‌هایی که در زندگی فردی و اجتماعی با آن مواجهیم باور داشته باشیم که قرآن می‌تواند حلال مسئله‌های ما باشد و ملجأ و قرارگاهمان.
و این همان اکسیری بود که من در آموزش‌های رسمی و کتاب‌های درسی قرآن نیافته بودم و باور پیدا نکرده بودم که جواب همه‌ی سؤال‌های ریزودرشت هرروزه‌ام را می‌توانم و باید که از قرآن بخواهم.
قرآن برایم یک کتاب قدسی عظیم الشان دور از دسترسی بود که با فرداهای بسیار دور ماوراء الطبیعی من نسبت داشت و من باید با خواندنش ثوابی ذخیره می‌کردم برای آن فرداهای عالم عقبی.
این‌که بالاخره چه طور شد که با قرآن انس پیدا کردم و این کتاب زندگی آرام جانم شد، خودش قصه‌ی مفصلی دارد که جایش اینجا نیست ولی این اتفاق برای من خیلی دیر رخ داد و همین است که اعتقاددارم یک برنامه‌ی خوب آموزش قرآن، برنامه‌ای است که در آن به روان‌خوانی، حفظ، صوت و لحن اکتفا نشده باشد و فارغ‌التحصیلانش با قرآن انس پیداکرده باشند و باورشان شده باشد که قرآن برای همین‌جا و همین‌الان ماست. راهش هم این است که آموزش محتوایی قرآن را هماهنگ و هم گام با متن زندگی قرآن آموزان به‌پیش ببریم و عملاً نشان شأن دهیم که دقیقاً همان‌جا که در حال دست‌وپنجه نرم کردن با چالش ها و مسئله‌های یومیه و تدبیر کردن برای حل این مسئله ها هستند، درست همان‌جاست که تدبر در قرآن راهگشاست و گره از کارهای فروبسته شأن بازخواهد کرد.
و با خوش‌حالی هر چه تمام‌تر باید به اطلاعتان برسانم که وجه امتیاز آموزش قرآن در مدرسه‌ی چمران دقیقاً همین رویکرد تدبر محورانه ی آن است که هنرمندانه، محتوای سوره‌های قرآن را با چالش‌های واقعی زندگی بچه‌ها پیوند می‌زند و بچه‌ها به‌مرور می‌آموزند و باورشان می‌شود که برای حل مسئله‌های زندگی، می‌شود و باید به قرآن رجوع کرد. قرآن برای ریزودرشت اتفاقات جاری زندگی شأن، حرف برای گفتن، زیاد دارد.

محصولات چمرانی مرتبط با این مقاله:
کارگاه آموزشی کتاب قرآن
کارگاه آموزشی کتاب هدیه‌های آسمانی
کارگاه تربیت دینی زیر هفت سال
کارگاه تربیت دینی بالای هفت سال

حال خوب دادنی است یا گرفتنی؟!

حال خوب دادنی است یا گرفتنی؟!چگونه بار روانی کرونا و پیامدهایش را مدیریت کنیم؟

نویسنده: رضوان زندیه

حالا دیگر روزهای کرونایی مان آن‌قدر زیاد شده‌اند که تبدیل‌شده‌اند به سال؛ یک سال فوق‌العاده و استثنائی!

در این میان، شاید بیش‌ترین چیزی که تحت‌الشعاع قرارگرفته، مادرانگی‌های ما مامان‌هاست.

همه‌چیز از فردای آخرین انتخابات شروع شد؛ جمعه روزی بود که دست بچه‌ها را گرفتیم و رفتیم به مسجد محل و برگه رأیمان را نوشتیم و دادیم دست بچه‌ها تا بیندازندش در صندوق مربوطه. بعد برگشتیم خانه و منتظر شدیم تا شنبه‌ی شمارش آراء و تعطیلی‌اش هم تمام شود و بچه‌ها به مدرسه برگردند. سر درس‌ومشقشان؛ ولی هنوز که هنوز تعطیلی تمام نشده و بچه به مدرسه برنگشته‌اند!
روزهای اول به بهت، حیرت، بشور و بساب گذشت. بعد پای موبایل و اینترنت و ادوبی کانکت و اسکای روم و سایر مخلفات به زندگی بچه‌ها باز شد.
شب دیر خوابیدن‌ها و روز دیر بیدار شدن‌ها، کلافگی‌ها و بدخلقی‌ها. کشمکش‌های خواهر- برادری بچه‌ها هم که به‌جای خود.
از همه بدتر این چشم‌انتظاری کش آمده‌مان بود برای تمام شدن این روزها که تمام نشد که نشد!

حالا در آستانه‌ی سالگرد ورود این میهمان ناخوانده به زندگی‌مان، اصل حالتان چه طور است؟

خوب نیستم چون هیچ‌چیز سر جایش نیست!
خیلی‌ها، به‌خصوص منظم‌ها و برنامه دارها، سال بسیار سختی را پشت سر گذاشتند چون تقریباًهمه‌ی روتین‌ها به هم‌ریخت و همه‌ی برنامه‌های شخصی مامان‌ها یا لغو شد و یا به تعویق افتاد و به آینده‌ای نامعلوم موکول شد.
خلاصه چیزی سر جایش باقی نماند. مثلاً بعضی‌ها برای ادامه تحصیل یا شرکت در فلان کلاس‌های آموزشی- مهارتی برنامه داشتند یا بهمان سیر مطالعاتی را برای خودشان طراحی کرده بودند ولی حالا با این حضور بیست‌وچهارساعته‌ی بچه‌ها در خانه، همه‌چیز به فنا رفته و همیشه فرسنگ‌ها از برنامه‌شان عقب‌اند و هر چه می‌دوند به برنامه‌شان نمی‌رسند.
این به‌هم‌ریختگی فقط در برنامه‌ها و قرارومدارهای شخصی هم بروز نکرده، بلکه شاید بیش‌تر بر ارتباط‌هایمان تأثیر گذاشته است؛ خیلی از ارتباط‌ها و رفت‌وآمدها که بالکل قطع‌شده و ما مانده‌ایم و تنهایی‌هایمان.
با آن‌هایی هم که توفیق اجباری داریم و در ارتباطیم یعنی بچه‌ها و همسر محترم و چند نفر فامیل درجه‌ی یک، آن‌قدر که در این مدت باهم در کش‌وقوس بوده‌ایم و سطح تنش‌ها بالا بوده که از بودنشان حس خوبی که نداریم هیچ، از حضور سرد و بی‌روح یا داغ و آتشینشان گاهی احساس دل‌زدگی می‌کنیم.
احساس می‌کنیم غار تنهایی‌مان را تنگ کرده‌اند و حضور سرشار از خودخواهی‌ها، غر زدن‌ها و توقعات ریزودرشتشان فقط فضا را سنگین‌تر کرده و هوای غار تنهایی‌مان را گرفته‌تر و دلگیرتر!

 

حالا چه کنیم بااین‌همه بدحالی؟!
تا دیر نشده و نشکسته‌ایم، انعطاف به خرج بدهیم!

بیایید برای چند لحظه هم که شده دست از جنگیدن برای برگرداندن همه‌چیز سر جای سابقش دست‌برداریم و غلاف کنیم! لیست آمال و آرزوها و برنامه‌های مربوطه‌ی سفت‌وسختمان را جلوی روی‌مان بگذاریم و چند بار این جمله را با خودمان تکرار کنیم: این لیست، لیست پیشاکرونایی من بود … این لیست، لیست پیشاکرونایی من بود… این لیست، لیست پیشاکرونایی من بود … مال آن دوران که در روز، چند ساعت برای خودم بودم و وقتم این‌قدر تنگ نبود.
هم‌زمان مادر، معلم، پرستار، بهیار و … نبودم؛ حالا در این دوران پساکرونا، لیستم، نیاز به بازنگری و به‌روز شدن دارد. حالا که وقتم تنگ‌شده، بعضی از سرفصل‌ها را که خیلی هم ضروری نیستند و برای این دوره‌ی کرونایی زیادی لوکس و لاکچری اند، یا باید خط زد و یا باید گذاشت برای وقتی دیگر!
فقط باید چند سرفصل ضروری و اولویت‌دار را نگه داشت؛ هم آن‌هایی را که واقعاً ارزشش را دارد که حتی در تنگ‌ترین فرصت‌ها، برایش انرژی گذاشت و زمان صرف کرد چون به‌شدت حال خوب کن هستند و نبودشان غیرقابل‌تصور!
و برای همین سرفصل‌های محدود و ضروری، باید که برنامه‌های کوتاه‌مدت در دسترس بریزیم تا قابل انجام باشد و تکرار حس موفقیت در انجام دادنش، حالمان را خوب نگه دارد. نه این‌که آن‌قدر دور از دسترس و ناشدنی باشد که مرتب شکست بخوریم و بدحال‌تر شویم.
مثلاً اگر با خودمان قرار کتاب‌خوانی روزانه داریم، واقع‌بینانه، برنامه‌مان را به چند صفحه‌ی در روز محدود کنیم و برای تمام کردنش به خودمان فرصت کافی بدهیم و هرروز از حس موفقیت در خواندن همان چند صفحه‌ی محدود، به‌شدت لذت ببریم.
زندگی یعنی همین کم‌وزیاد کردن‌ها، حذف و اضافه کردن‌ها و با تغییر شرایط، تغییر کردن‌ها؛ اگر برنامه‌هایمان را زیادی سفت بگیریم، بالاخره ممکن است جایی بشکنیم و بالکل سرخورده و مأیوس شویم و ما بمانیم و خلائی به نام بی‌برنامگی مطلق!

مهربان باشیم؛ اصلِ حالِ خوب یعنی همین!

اعتراف می‌کنم که تا این جای متن را به‌سختی و صرفاً برای همدلی کردن با برون‌گراهای زخم‌خورده از کرونا و برنامه‌ریزهای حرفه‌ای بی‌رحم با خویشتن نوشتم وگرنه این حرف‌ها باحال این روزهای خودم نسبتی ندارد و درواقع شرح‌حال دیگرانی ست که اصلاً شبیه من نیستند، حتی شما دوست عزیز!
همه‌ی راستش این است که من از روز اول عاشق کرونا و قرنطینه‌هایش شدم چون ما و عزیزترین‌هایمان را به خانه برگرداند و فاصله‌هایمان را کم کرد. آن‌قدر به هم خوردیم و اصطکاک پیدا کردیم و جرقه زدیم تا یادمان آمد مهم‌ترین‌های زندگی‌مان چه کسانی هستند و کیفیت رابطه‌مان با این مهم‌ترین‌ها و عزیزترین‌ها چه قدر باحالت مطلوب فاصله گرفته. باید انرژی گذاشت و این رابطه‌ها را ترمیم و تحکیم کرد.
حالی‌مان شد که این عزیزترین‌ها، چه قدر جای خالی ما را با غیر ما پر می‌کرده‌اند و چه قدر از دنیای هم بی‌خبر مانده‌ایم و ارتباط با درجه چندمی‌ها چه قدر جای ارتباط با درجه‌یکی‌ها را تنگ کرده است.
پیوندها و ارتباطات غریزی و خونی دوباره به چشممان آمد و به یادمان آورد که همراه با این خون، چیزی مثل هوا باید که توی رگ‌هایمان بچرخد تا بتوانیم زنده بمانیم و زندگی کنیم؛ چیزی به اسم مهر که از جنس همدلی، تفاهم، پیوند، ارتباط و یکی شدن است و به‌شدت نیاز به نگهبانی و مراقبت و محافظت دارد و به‌شدت بلورین و شکستنی است و این مراقبت و نگه بانی همان است که مهربانی می‌نامیمش.
یادمان آمد که زندگی مدرنِ دور از خانه، در قلب عزیزترین‌هایمان چه قدر برای ما جایگزین تدارک دیده که اگر غفلت کنیم و مهربانی نکنیم و مراقب رشته‌ی مهر بین خودمان نباشیم، به‌سرعت جای ما را در قلبشان پر خواهد کرد و رشته‌ی مهرمان را خواهد گسست و باهم غریبه خواهیم شد.
این روزها به نشانه‌ی شکرگزاری و قدردانی از این لطف خفیه‌ی الهی که اسمش را گذاشته‌اند قرنطینه‌ی کرونایی، دلم می‌خواهد کرکره‌ی همه‌ی برنامه‌های رنگ‌ووارنگم را پایین بکشم و فقط چراغ یک اتاق را روشن نگه‌دارم؛ اتاق مراقبت و ریکاوری رشته‌ی پیوندم را با عزیزانم، اتاق مهربانی را!
و البته که عزیزترین تو بودی
اما من
حریم خاصه‌ات را به غیر، آلودم!
ببخش مرا نازنین، ببخش مرا!
باید که به خانه برگردیم و باخدای مهربان خانه هم مهربان‌تر باشیم!

حال خوب، بازیافتنی، نگاه‌داشتنی و مراقبت کردنی است

خلاصه که در این روزهای کرونایی، نه باید منتظر سوت پایان بازی و تمام شدن این ماراتن نفس‌گیر بمانیم تا بیاید و حال خوب را دودستی تقدیممان کند و نه باید با تغییراتی که در زندگی‌مان ایجادشده آن‌قدر بجنگیم که یا وا بدهد و حال خوب سابقمان را پسمان بدهد و یا به‌احتمال خیلی بیش‌تر، کلاً ما بدهیم و بشکنیم و خلاص!
باید با این شرایط تازه که مثل تلنگری ما را از تعادل ناپایدار قبلی‌مان خارج کرده، هوشمندانه تغییر کنیم تا به تعادل جدیدی برسیم و رشد و ارتقاء پیدا کنیم و بتوانیم پایداری کنیم.
جناب آقای احمدرضا اعلائی، مدیریت مجموعه‌ی شهید چمران، در پاییز این سال کرونایی، وبیناری را با عنوان درس، تفریح، مادری برگزار کردند، وبیناری که در آن از انواع و اقسام چالش‌های مادرانه‌ی کرونایی گفتند؛ از بچه‌های درس نخوان و مشق ننویسِ جلوی چشم مامان‌ها گرفته تا افسردگی و دل‌زدگی و شکست‌های مادرانه.
وبیناری که پر بود از ایده‌های جورواجور برای تطبیق پیدا کردن با شرایط خاص کرونایی و اعتراف می‌کنم که تا مدت‌ها حال من یکی را خوب نگه داشت! توصیه می‌کنم راهنمایی‌ها و ایده‌های ایشان را هم از دست ندهید.

و اگر نخواستید در این کارگاه شرکت کنید، حتماً این ویدئو را ببینید.

 

ریاضی با طعم هلو

ریاضی با طعم هلونویسنده: مطهره یعقوبی

خاطرات کلاس ریاضی، همیشه با اعداد و ارقام همراه بوده. مفاهیم انتزاعی، گاهی سخت و پیچیده که هیچ‌گاه در زندگی‌مان بکار نرفته، این خاطرات را کمی ناخوش می‌کند.
هیچ‌گاه شب‌های امتحان ریاضی را فراموش نمی‌کنم. شب‌هایی که برای برخی، زمان کشف و شهود بود و برای برخی بی‌خیالی و خونسردی، همراه با زمزمه این نجوا: من که استعداد ریاضی ندارم!

 

دانش‌آموزان به کلاس ریاضی دو نگاه‌ دارند:
_ من عاشق ریاضی هستم.
_ من استعداد ریاضی ندارم.

البته عجیب‌تر آنکه خود مربیان و والدین نیز این نگاه را به دانش‌آموزان القا می‌کنند!

حالا چطور می‌شود این خاطره را در نسل امروز، شیرین‌تر کنیم؟ می‌شود ریاضی را طوری تدریس کرد که همه باعلاقه آن را بخوانند؟ می‌شود استرس ریاضی را از زندگی دانش‌آموز حذف کنیم؟

 

چند راهکار برای تدریس ریاضی با طعم هلو:

1. توجه به سبک‌های یادگیری
2. طرح درس نویسی خلاقانه
3. استفاده از روش‌های ارزشیابی‌های متنوع

 

1. توجه به سبک‌های یادگیری

انسان از طریق یادگیری، رشد فکری می‌کند. از طرفی خود یادگیری هم از رشد فکری تأثیر می‌پذیرد. بسیاری از محققان معتقدند که سبک‌های یادگیری متفاوتی در افراد وجود دارد و این سبک‌های یادگیری بر خود یادگیری تأثیر می‌گذارند. به عبارت ساده‌تر، همه با یک سبک یاد نمی‌گیرند!
سبک‌های یادگیری شامل: باورها، اعتقادات و رفتارهایی هست که افراد به کار می‌برند تا در یک موقعیت معینی به یادگیری خود کمک کنند (شوئل به نقل از نوروزی، 1382).
سبک یادگیری به اینکه یادگیرنده چگونه یاد می‌گیرد اشاره می‌کند. این خیلی بدیهی و روشن است که افراد مختلف، سبک‌های یادگیری متفاوتی دارند.
خداوند در قرآن کریم، سوره روم، آیه 22 می‌فرمایند:
وَ مِنْ آیاتِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ
بیان تفاوت ظاهری و درونی انسان‌ها بارها در قرآن کریم بیان‌شده است و البته وجود این اختلاف‌ها نشان از برتری کسی بر کس دیگری نیست، بلکه یک نشانه و یک حجت هست.
وجود تفاوت‌های فردی، چه در ظاهر افراد و چه در خلقیات و روحیات افراد، ما را ملزم می‌کند که برای بیان یک مطلب از روش‌های گوناگون استفاده کنیم. چون مخاطب‌های گوناگونی داریم.

پس نتیجه می‌گیریم که برای روش تدریس هم یک روش پاسخ نمی‌دهد. حالا اصلاً این روش‌های یادگیری چه هستند؟

 

سبک‌های یادگیری:

هر فردی برای یادگرفتن از سبکی خاص یا تلفیقی از چند سبک استفاده می‌کند:

1- سبک یادگیری دیداری:

  • با مشاهده و ترکیب تصاویر با اطلاعات، اطلاعات را به خاطر می‌سپارند.
  • برای برقراری ارتباط با دیگران و  سازمان‌دهی اطلاعات از تصاویر، نقشه‌ها و نمودارها استفاده می‌کنند.
  • معمولاً برای به خاطر آوردن مطلبی چشمان خود را برای تجسم آن در ذهن خود می‌بندند.
  • معمولاً افرادی مرتب و منظمی هستند.
  • این‌گونه افراد در تجسم اشیاء، طرح‌ها و نتایج در ذهن خود توانا می‌باشند.
  • معمولاً در کلاس درس نیمکت‌های ردیف جلو را اشغال می‌کنند.
  • تمایل به برداشتن یادداشت‌های مفصل و با جزئیات فراوان دارند.
  • جذب کتاب‌های مصور می‌گردند.
  • در به خاطر آوردن لطیفه‌ها مشکل‌دارند.
  • برای برجسته ساختن نکات کلیدی از ماژیک‌های رنگ روشن استفاده می‌کنند.

تکنیک‌های یادگیری برای دانش‌آموزان با سبک یادگیری دیداری:

۱- در روند آموزش از رنگ‌ها، تصاویر، اشکال، نمادها، اسلایدها و جداول استفاده کنید.
۲- دانش آموز را تشویق کنید تا به حرکات و چهره شما نگاه کند.
۳-یک محیط آرام و بدون سروصدا را برای مطالعه در نظر بگیرید.

 

۲- سبک یادگیری شنیداری:

۳۰ درصد جمعیت را شامل می‌گردد. خصوصیات:

  • تمایل دارند بیشتر با اصوات و موسیقی سروکار داشته باشند.
  • قادرند ریتم و تن صدا را تشخیص دهند.
  • از طریق گوش دادن یاد می‌گیرند.
  • برای به خاطر سپردن اطلاعات آن‌ها را با یک‌صدای خاص ترکیب می‌کنند.
  • در محیط‌های شلوغ و پرسروصدا تمرکز خود را از دست می‌دهند.
  • به یادداشت برداشتن تمایلی ندارند.
  • تمایل دارند مطالب را با صدای بلند بخوانند.
  • برای به خاطر سپردن مطالب دروس خود را با صدای بلند مکرراً روخوانی می‌کنند.

تکنیک‌های یادگیری برای دانش‌آموزان با سبک یادگیری شنیداری:

۱- مباحث گروهی در کلاس تشکیل دهید و دانش آموز را تشویق کنید تا مشارکت کند.
۲- از اصوات و موسیقی در یادگیری دانش آموز بهره گیرید.
۳-از دانش آموز بخواهید به جای نت‌برداری از ضبط‌صوت برای ثبت مطالب کمک بگیرد.

 

۳- سبک یادگیری جنبشی_ هیجانی (دست ورز):

  • بـرای یادگیری و به خاطر سپردن اطلاعات از جسم و حس لامسه خود بهره می‌گیرند.
  • به فعالیت‌های بدنی و ورزش علاقه‌مندند.
  • در هـنگام برقراری ارتباط و گفتگو مکرراً دسته‌ای خود را تکان داده و از ژست‌های جسمانی استفاده می‌کنند.
  • از آنکه در کلاس درس بی‌حرکت بنشینند و به درس گوش دهند بیزارند.
  • برای یادگیری و به خاطر سپردن اطلاعات به تحرک و تمرینات عملی نیازمندند.
  • هنگام مرور مطالب درسی خود مرتباً راه می‌روند و نکات کلیدی را با صدای بلند تکرار می‌کنند.

4_ سبک یادگیری خواندن_ نوشتن:

  • معمولاً در بین سایر دانش‌آموزان/ دانشجویان به خر خون معروف‌اند.
  • این دسته از افراد معمولاً مطالب را به کمک خواندن و نوشتن یاد می‌گیرند. به همین دلیل هم معمولاً بیشتر وقت خود را صرف مطالعه کتاب‌های درسی و یادداشت‌برداری از آن‌ها می‌کنند.

 

تکنیک‌های یادگیری برای دانش‌آموزان با سبک یادگیریخواندن_ نوشتن:

1. ازآنجایی‌که خلاصه‌نویسی در این سبک بسیار مهم است، بهتر است به‌خوبی با روش‌های خلاصه‌نویسی آشنا باشید. مطالب را برای دانش آموز خلاصه کنید یا از خودش بخواهید این کار را انجام دهد.

2. سعی کنید حتماً مطالب را برای دانش آموز دسته‌بندی کنید.

 

حال که با سبک های مختلف یادگیری آشنا شدید، به این سوال پاسخ دهید:

چطور می شود یادگیری ریاضی را برای دانش آموز، مثل هلو، ساده و راحت کرد؟

 

2. طرح درس نویسی خلاقانه

حالا با توجه به شناخت سبک‌های گوناگون یادگیری، شما می‌توانید در کلاس خود ابزار و روش‌های گوناگون تدریس را در نظر داشته باشید.
یکی از مهم‌ترین عوامل تأثیرگذار در فرآیند یاددهی- یادگیری روش تدریس معلم است. معلم با استفاده از عمل تدریس به اهداف آموزشی پیش‌بینی‌شده می‌رسد.
برای نوشتن طرح درس ریاضی، اول کتاب ریاضی را با دقت مطالعه کنید و سرفصل‌های آن را یادداشت کنید و حالا متناسب با سرفصل‌ها، ایده‌های خود را یادداشت کنید.

این نکته را به یاد داشته باشید که هر مبحث را به شکل‌های متنوع و با ابزار متنوع به دانش‌آموزان ارائه دهید.

شما می‌توانید با مشاهده کارگاه ریاضی چهارم دبستان، انواع روش‌های سمعی، بصری و لمسی در آموزش ریاضی را یاد بگیرید و آن را بکار ببرید. در این کارگاه‌ها تمام فصول ریاضی با انواع روش‌های جذاب و خلاق آموزش داده می‌شود.

 

3. استفاده از روش‌های ارزشیابی‌های متنوع

یکی دیگر از عوامل تأثیرگذار در شیرین‌تر کردن ریاضی، ارزشیابی است. هرچه فرآیندهای ارزشیابی و تدریس با هم مرتبط‌تر باشد، یادگیری بهتر می‌شود.
در شرایط موجود که آموزش اکثراً به‌صورت مجازی صورت می‌گیرد، بهترین راهکار جهت بررسی فهم دانش‌آموزان استفاده از انواع روش ارزشیابی است.
اگر معلم در کلاس درس از توانایی دانش‌آموزان در به کار بستن آموخته‌هایشان در موقعیتی جدید و کسب مهارت پرورش تفکر انتقادی سخن بگوید؛ اما در عمل سؤال‌های امتحانی‌اش بر محفوظات طوطی‌وار باشد، مطمئناً با شکست مواجه می‌شود و اهداف آموزشی‌اش تحقق نمی‌یابد.
پس علاوه بر بکار بردن روش‌های گوناگون آموزش در کلاس درس، از ابزار متنوع و روش‌های متنوع ارزشیابی استفاده کنید.

 

پس برای یک تدریس جذاب، همراه با یادگیری بهتر؛

• رؤیاها و آرزوهای خود را جدی بگیرید و به آن‌ها فکر کنید.
• خلاقانه با مسائل مواجه شوید.
• سبک‌های یادگیری را بشناسید.
• انسان‌ها متنوع و گوناگون خلق‌شده‌اند. این تنوع خود نشانه‌ای است. پس رفتار ما هم باید متنوع و متناسب با مخاطبمان باشد.

 

شما معلم چه پایه ای هستید؟ دیدن کارگاه های زیر را برای داشتن یک کلاس ریاضی جذاب، پیشنهاد می کنم:

کارگاه ریاضی کلاس اول

کارگاه ریاضی کلاس دوم

کارگاه ریاضی کلاس سوم

کارگاه ریاضی کلاس چهارم

نویسنده: مطهره یعقوبی

 

 

 

عشق به کتاب فارسی، عشق به همه‌ی خوبی‌هاست!

عشق به کتاب فارسی، عشق به همه‌ی خوبی‌هاست!چرا و چگونه باید دلواپس رابطه‌ی بچه‌ها با کتاب‌های فارسی‌شان باشیم؟

نویسنده: رضوان زندیه

احتمالاً یک معلم هستید و یا فرزندی دارید که به مدرسه می‌رود که سراغ این مقاله آمده‌اید ولی حتی اگر بچه‌تان هنوز مدرسه رو هم نشده است، طوری نیست! این شتری است که در خانه‌ی هر بچه‌داری می‌خوابد و فرزند شما هم خیلی زود مدرسه رو خواهد شد انشاء الله!
پس لطفاً به این سؤال پاسخ دهید: شما وضعیت و پیشرفت تحصیلی بچه‌ها را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ لابد می‌گویید: خب با کارنامه‌اش! اصلاً خاصیت کارنامه همینه دیگه!
بله حق با شماست؛ کارنامه‌ای که خوب و درست طراحی‌شده باشد این ارزیابی را به‌خوبی انجام می‌دهد، ولی سؤال دومی هم وجود دارد: اگر کارنامه‌ی بچه‌ای یکدست نبود و از بالا تا پایین با عبارت بسیار خوب پر نشده بود و قابل‌قبول یا نیازمند تلاش بیش‌تر هم داشت، نوشته شدن عبارت‌های اخیر جلوی کدام‌یک از دروس، شمارا بیش‌تر دلواپس می‌کند و کدام‌یک کم‌تر؟ ریاضی، علوم یا فارسی؟
اگر کم‌تر را برای فارسی انتخاب کرده‌اید ادامه‌ی مقاله را برای شما نوشته‌ام چون قصد دارم دلواپستان کنم!

 

لطفاً دلواپس‌تر باشید!

درس فارسی و کتاب‌هایش، مهم‌ترین کتاب‌های درسی بچه‌های دبستانی هستند، به دلایلی که به چند موردش اشاره خواهم کرد:
1. باسواد بودن یعنی دوستی با کتاب فارسی: اصلاً ما بچه‌ها را برای باسواد شدن است که به مدرسه می‌فرستیم؛ خب اگر بچه نتواند متناسب با سنش خوب بخواند و خوب بنویسد، چه طور می‌شود گفت که باسواد شده؟ مهارت پیدا کردن در خواندن و نوشتن، هدف اولیه و اصلی کتاب فارسی است.
2. دوستی با کتاب فارسی، مقدمه‌ی دوستی با سایر کتاب‌ها: مطالعات نشان داده است که موفقیت دانش آموزان در سایر دروس هم ارتباط مستقیمی با مهارت‌های زبانی از قبیل سخن گفتن، گوش دادن، خواندن و نوشتن و مهارت مای فرازبانی از قبیل تفکر، نقد و تحلیل دارد که تقویت همه‌ی این مهارت‌ها از وظایف درس فارسی است.
3. کتاب فارسی، پل پیوند بچه‌ها به هویت اسلامی_ایرانی‌شان: هویت هر انسانی با خودآگاهی او نسبت به وجه تشابه و تمایزش با دیگران به‌عنوان من است که شکل می‌گیرد و به‌مرور این من در ارتباطات خانوادگی، ارتباط باهم سالان در مدرسه و ارتباطات پیچیده‌تر در محیط مای بزرگ‌تر، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود تا به ما تبدیل و به هویت ملی و حتی هویت جهانیِ تاریخی_تمدنی منجر می‌شود.
این من، به زبان مادری است که شروع به کسب آگاهی می‌کند و با گوش دادن، حرف زدن، خواندن و نوشتن است که ارتباط می‌گیرد، تعامل می‌کند و ما می‌شود. اگر فرد در هر یک از این مهارت‌ها به‌خوبی پیش نرفته باشد، ارتباطاتش مخدوش خواهد شد. تصور کنید، مثلاً فردی که به‌خوبی جایگاه استفاده از اصطلاحات یا ضرب‌المثل‌ها را می‌شناسد، در فهم مخاطبش و انتقال منظورش چه قدر موفق‌تر است نسبت به فردی که این مهارت‌ها را ندارد و احتمالاً در تعامل مای یومیه، یا دچار سوءتفاهم خواهد شد و یا سوءتفاهم ایجاد خواهد کرد.
اصلاً کسی که بر مهارت مای زبانی و فرازبانی، خوب مسلط نشده باشد به‌احتمال قریب‌به‌یقین از کتاب و کتاب‌خوانی گریزان خواهد شد. همین عدم انس با کتاب یعنی ارتباط برقرار نکردن و غریبه ماندن با عمده‌ی منابعی که ارزش مای دینی، فرهنگی و انسانی را از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کند؛ یعنی غریبگی با ادبیات، تاریخ و هنر. اگر در محتوای کتاب‌های فارسی دقیق شوید، متوجه خواهید شد که به این نقش هویت‌ساز کتاب فارسی در نظام تعلیم و تربیت ما توجه ویژه‌ای شده است.

 

به نظرم همین سه دلیل کافی است تا کتاب فارسی را مهم‌ترین کتاب درسی دبستان بدانیم و اگر دانش‌آموزمان در درس فارسی وضعیت مناسبی ندارد و حتی بالاتر، عاشق کتاب فارسی نیست و با آن رفاقت و مهربانی نمی‌کند، حسابی دلواپس شویم.

 

با دلواپسی‌هایمان چه کنیم؟

اگر هنوز بچه‌تان مدرسه رو نشده و من موفق شده‌ام که به این دلواپسی دچارتان کنم، زهی سعادت! کافی ست از همین امروز شروع کنید و بذر عشق به کتاب و کتاب‌خوانی را در دل فرزندتان بکارید. می‌پرسید: چگونه؟ عرض می‌کنم:

1. کتاب‌خوان باشید: اجازه دهید فرزندتان عشق به کتاب را در چشمان شما ببیند و لذت کتاب‌خوانده را در شما تجربه کند. اصلاً مهم نیست کتابی که می‌خوانید چه هست، همین‌که ببیند کتاب بخش پررنگ زندگی شماست و شما با خواندن کتاب خوش‌حال می‌شوید کافی ست تا عاشق کتاب شود و نسبت به خواندن، شوق پیدا کند.

2. اجازه دهید فرزندتان عشقش را به کتاب ابراز کند: این ابراز عشق اول با پاره کردن کاغذهای رنگی است که شروع می‌شود؛ اولاً کتاب رنگی در اختیار بچه قرار دهید و ثانیاً به این پاره‌پاره شدن‌ها لبخند بزنید. برای این‌که لبخندتان طبیعی باشد، شاید لازم است که آن کاغذیِ در حال پاره شدن اصلاً کتاب نباشد و مثلاً یک مجله قدیمی بلااستفاده باشد.

3. قصه‌گو و داستان خوان خوبی باشید: کم‌کم بچه را در آغوش بگیرید و شروع کنید به قصه گفتن، داستان خواندن و ورق زدن کتاب، هر چه بچه کوچک‌تر، رنگی‌تر بودن و جذاب‌تر بودن تصاویر کتاب بهتر! اصلاً بعضی کتاب‌ها هستند که بالکل نوشته‌ای ندارند و خلاصه می‌شوند در چند تصویر جذاب که دست شمارا باز می‌گذارد برای این‌که با همراهی و مشارکت خود کودک، قصه‌ی خودتان را بسازید و این فرصت را برای بچه فراهم می‌کند که در سایه‌ی کتاب، هر چه بیش‌تر کلمه بشنود و بگوید، دایره‌ی لغاتش بزرگ و بزرگ‌تر شود.

4. شعر و سرود بخوانید: لحن، آهنگ، ریتم و موسیقی که با کلمات ترکیب شود، کلمه‌ها تزیین می‌شوند و دوست‌داشتنی‌تر خواهند شد. شعر تبلور زیبایی مای یک‌زبان زند هست و زبان فارسی زیباترین زبان زنده‌ی دنیا! این‌همه زیبایی را از بچه‌ها دریغ نکنید.

5. نمایش اجرا کنید: هر فرصتی را برای به راه انداختن یک نمایش مغتنم بشمارید؛ در نمایشتان برای بچه یک نقش در نظر بگیرید و با او وارد دیالوگ شوید. این کار در رشد کلامی و محاوره‌ای بچه‌ها اثر فوق‌العاده‌ای دارد.

6. بازی فراموش نشود: کم‌کم در قالب بازی، مچ و انگشتان دست فرزندتان را تقویت کنید. مثلاً انواع مختلف دست ورزی یا دوخت‌و‌دوز‌ها کمک بزرگی است برای ایجاد هماهنگی بین چشم و دست، توانمند کردن عضلات کوچک دست، انگشتان و آماده کردن این عضلات برای قلم‌به‌دست گرفتن.

اگر این مراحل پیش از ورود به دبستان به‌خوبی طی شده باشد و کودک با شور و شوق نسبت به خواندن کتاب، با دایره‌ی وسیعی از کلمات و توانمندی جسمی و ذهنی مناسبی در به‌کارگیری قلم وارد دبستان شود، به‌احتمال قریب‌به‌یقین، عاشق کتاب فارسی‌اش خواهد شد و این یار مهربان را تا همیشه کنار خود خواهد داشت.

 

دانش‌آموزم با یار مهربان، مهربان نیست! چه کنم؟!

هیچ‌وقت برای دوست شدن با یار مهربان دیر نیست! به‌عنوان پدر و مادر در هر سنی با استفاده از کتاب‌های مناسب همان سن و با به‌کارگیری روش‌ها بالا، می‌توانید فرزندتان را با کتاب دوست کنید.
و خبر خوش این‌که خوش‌بختان کتاب‌های درسی جدید نسبت به کتاب‌های درسی زمان ما، خوش‌ساخت‌تر و جذاب‌ترند! و این هنر معلم است که برای درگیر کردن بچه‌هایی که خودانگیخته و مشتاق نیستند با انواع ایده‌ها و شگردهای خلاقانه، کلاس فارسی و فعالیت مای کتاب فارسی را جذاب‌تر کند.

معلم مای چمرانی در قالب چند کارگاه، ایده‌هایشان را برای جذاب‌تر کردن کلاس فارسی با ما به اشتراک گذاشته‌اند. لینک دسترسی به این کارگاه‌ها کمی پایین‌تر در قسمت محصولات چمرانی مرتبط با این مقاله، در اختیار شماست؛ توصیه می‌کنم این کارگاه‌ها را از دست ندهید.

کارگاه فارسی چهارم
کارگاه فارسی سوم
کارگاه فارسی دوم
کارگاه فارسی اول
ای‌بوک فعالیت های دوخت و دوز
ای بوک فعالیت های دست ورزی

و برای تهیه‌ی کتاب‌های مناسب سن کودکتان، از راهنمایی‌های تیم متخصص هاچین حداکثر استفاده را ببرید.

 

نویسنده: رضوان زندیه